نشریه شماره   222   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

سبز، سياه، قرمز

 کد مطلب : 2977
خورشيد دارد غروب می‌کند. نور آفتاب کم‌جان شده ، اما هوا هنوز گرم است. پروانه آبپاشِ كوچك آبی‌رنگ را از گوشه آشپزخانه بر می‌دارد و آن را زير شير آب می‌گیرد. نگاهش به ظرف‌های نشسته شده‌ای است كه روي كابينت انبارشده است. آب كه از آبپاش سرازير می‌شود و روي دستش می‌ریزد ، شير آب را می‌بندد و به‌طرف اتاق می‌رود. انتهاي اتاق می‌ایستد و در آهني را باز می‌کند. نگاهش كه به گلدان‌های روبه‌رو می‌افتد ، لبخند می‌زند و نفس عميق می‌کشد و می‌گوید:« آخيش.»
روزهايي كه حال پدر بد می‌شود، او به گلدان‌ها آب می‌دهد. ديدنِ رنگ سبز گل‌ها خستگي را از تنش بيرون مي كند و حرف زدن با آنها ، براي ساعتي او را از فكر و خيال در می‌آورد.
-قربونتون برم، چي شديد واسه خودتون.
اين را می‌گوید و آبپاش را تا شانه‌هاش بالا می‌آورد و آن را خم می‌کند روي گلدان‌های سكوي بالايي. با دست ديگر برگ‌های خشك گل شمعداني را می‌کند و همان‌جا توي گلدان می‌اندازد.اين كار را از پدر ياد گرفته بود.
پدر عصرها كه از سرکار برمی‌گشت، کفش‌هایش كه پودري سفیدرنگ رویش را پوشانده بود، می‌تکاند و لباسش را زودي عوض می‌کرد و به حياط می‌رفت. پاهاش را تو پاشويه كنار حوض می‌شست. دستش را روي سوراخ شيلنگ می‌گذاشت و آب را به‌طرف درخت‌های توي باغچه می‌پاشید. پروانه از ترس آنکه پدر شيلنگ آب را به طرفش نگيرد و خيسش نكند ، به ديوار راهروي كوچك خانه اشان می‌چسبید و سرك می‌کشید تا پدر كارش تمام شود و او را به آغوش بگيرد و پرتش كند توي هوا و بگويد:« اگه تونستي يه دونه انگور بچين. » مادر که با جارو و خاک‌انداز می‌آمد تا برگ‌های روي زمين را جمع كند، بازی‌شان به هم می‌خورد.
-بريد كنار تا دسته‌گل‌های آقا رو جمع كنم.
پدر او را روي زمين می‌گذاشت و می‌گفت:« چند بار بگم خانم، اين برگ‌ها جذب زمين مي‌شه و به طبيعت برمی‌گرده، جمعشون نكن. »
پروانه انگشتش را روي برگ‌های حسن‌یوسف می‌کشد و پر صدا بازدم نفسش را بيرون می‌دهد. دلش می‌خواست مثل قديم سرش را روي زانوي پدر بگذارد و زار بزند. هميشه او سنگ صبورش بود و با حرف هایش آرامش می‌کرد.
-دنيا ارزش غصه خوردن ندارد، هميشه با خودت بگو اين هم بگذرد. ببين چه قدر قشنگ درخت‌ها، بعد از چند ماه خشكي دوباره سبز می‌شوند.
بهار كه می‌شد، پدر با نگاه به جوانه‌های روي درخت‌ها اين را می‌گفت و مادر غر می‌زد :« باز شاعر شد.»
پروانه دوباره به آشپزخانه بر می‌گردد و آبپاش خالي را زير شير آب می‌گیرد و با خود می‌گوید:« فردا كه از سر كار برگشتم، چيزهاي اضافي و به‌دردنخور رو جدا می‌کنم ، يا مي دمشون به كسي، يا مي ذارمشون سر كوچه. » با آنكه می‌داند با اين كار هم مشكلشان حل نمی‌شود، اما باز لب هایش شكل لبخند به خود می‌گیرد. آخرين گلدان را كه آب می‌دهد، چشم هاش را ريز می‌کند و به تک‌تک گلدان‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید:« هر جور شده جايي رو پيدا می‌کنم كه شما هارو هم با خودمون ببريم. اگه شما نباشيد، پدر دق مي كنه.»
پدر سرگرم رسيدگي به گل هاش كه می‌شد، تمام درد و مرض هاش را از ياد می‌برد. اما مادر سرش داد می‌کشید : « مرد مگه دستت درد نمي كنه كه این‌قدر با آب و گل بازي می‌کنی؟ كم خاک‌وخل تو ريه‌هات كردي ؟ باز هم دست برنمی‌داری.»
اين را می‌گفت و شير آب را می‌بست و آهسته‌تر با خود غر می‌زد:« اگه اين سرخوشي هم نداشتي كه پوسيده بودي، نه كار درست و درموني داري و نه بيمه و پس‌اندازی.»
پروانه آبپاش را گوشه آشپزخانه ، سر جایش می‌گذارد. سرش را روي شانه‌ها چپ و راست می‌کند.
به ساعت نگاه می‌کند و با صداي بلند می‌گوید:« بابايي چرا نمي گي وقت داروهاته؟» صداي سرفه‌های پشت سرِهم پدر از اتاق بلند شد.
وقتي پدر مجبور شد ، ماسك بزند تا كمتر سرفه كند، ديگر كمتر سر كار می‌رفت وتوي خانه می‌ماند. مادر هر وقت داروهایش را می‌گرفت ، اخم می‌کرد و می‌گفت :« باز بشين شاعري كن و با گل هات حرف بزن، ببينم برات نون و آب مي شه.»
شیشه‌های شربت را از يخچال بيرون می‌آورد . چشمش به نوشته‌ای كه ديروز به در يخچال چسبانده بود ، می‌افتد. لبش را به دندان می‌گیرد و بعد نوشته را می‌خواند: « به بنگاه سر كوچه زنگ بزن.»
داروهاي پدر كه بيشتر و بيشتر شد پاي بنگاهی‌های محل هم به خانه باز شد.تا آنكه يك روز ديد كه مادر دارد وسايل خانه را تو جعبه می‌چیند و غر می‌زند :« یک‌عمر جون كند و ديوارهاي مردم رو سفيد كرد و خونه خريد، حالا بايد همه دار و ندارش رو بده تا ریه‌های سياه شده و دست و پاي پف كردش رو سالم كنه.»
دارو به دست ، به اتاق پدر می‌رود. او آرام روي تخت دراز كشيده. چشمش كه به پروانه می‌افتد، نیم‌خیز می‌شود. پروانه زير بازوهایش را می‌گیرد و كمكش می‌کند كه بنشيند. پدر كه می‌نشیند، نفس‌نفس می‌زند و می‌گوید:« چي شد بابا جون؟» او قرص را از ورق جدا می‌کند و به‌طرف دهان پدر می‌برد و می‌گوید:« پيدا می‌شود، هنوز وقت داريم، صاحبخونه دو هفته ديگه بهمون مهلت داده ، كو تا اون موقع .» پدر آب می‌خورد، دور لبش را كه خيس شده ، با دستمال پاك می‌کند. دهانش را باز می‌کند كه چيزي بگويد، سرفه امانش نمی‌دهد. پروانه از پا تختي اسپري را برمی‌دارد و به دست او می‌دهد.
-قربونتون برم چه قدر بگم كه حواستون فقط به سلامت خودتون باشه.
پدر فقط سرفه می‌کند. پروانه به لكه سرخي نگاه می‌کند كه رو دستمال پدر شكل غنچه درست كرده است. دلش براي غرغرهاي مادر تنگ‌شده كه حتي لحظه‌های آخر هم ، از آن دست بر‌نمی‌داشت.
-اگه يه كم فکر تو به كار می‌انداختی، حالا این‌طور سرگردانِ خونه هاي مردم نمی‌شدیم.
ناهيد نیک‌بین