نشریه شماره   218   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

اولیــن روز کــاری


کد مطلب : 2599
دلشوره دارم. هر کاری هم که کرده‌ام کمی آرام بگیرم، فایده‌ای نداشته است. تمام این هفته که منتظر جواب بوده‌ام، نگرانی همیشه همراهم بوده، البته نه به‌اندازه امروز. این مدت مادر تا توانسته شربت زعفران و گلاب به من خورانده و مادربزرگ تلفنی لحظه‌به‌لحظه چکم کرده که جوشانده گل‌گاوزبانی که تجویز کرده با نصف لیمو عمانی دم کنیم را خورده باشم. از دیروز عصر که زنگ زدند و گفتند رزومه کاری شما موردقبول مدیرعامل قرارگرفته و از بین متقاضیان، شما را برای حسابداری شرکت انتخاب کرده است، به‌جای اینکه خوشحال شوم، نمی‌دانم چرا قلبم هرّی ریخته بود و ضربانش کم‌وزیاد شده بود و تا حالا هم منظم نشد.
مانتویم را همین صبحی اتو کرده‌ام که شسته، رفته‌تر به نظر برسم. هرچند لحظه یک‌بار هم جلوی آینه می‌روم که مطمئن شوم، چهره‌ام مناسب و بی‌عیب باشد. هر بار چشم‌هایم را در آن می‌بینم، بی‌اختیار بدوبیراهی نثار همسایه روبرویی می‌کنم که این قدر بی‌ملاحظه با آن خانه قراضه‌اش، با روان و اعصاب آدم بازی می‌کند. صاحب‌خانه قبلی لااقل حرمت همسایه را نگه می‌داشت و خرابیِ ساختمانش را با کلی عذرخواهی برطرف می‌کرد، اما از وقتی‌که همسایه جدید آمده، در کمال خونسردی هرسال یک طبقه به خانه‌اش اضافه کرده، درحالی‌که همسایه‌ها از ساختمان نیمه ویرانش در عذاب بوده‌اند. یک‌بار لوله آبش می‌ترکد و به دیوار خانه همسایه بغلی نفوذ می‌کند و بار دیگر تکه‌ای از سیمان بالکنش که از ساختمان بیرون زده، روی ماشین بنده خدایی می‌افتد. به‌جای

اعتراض صاحب ماشین، پسرش پیمان صدایش را بلند می‌کند.
-هرچه می‌خوایم صبوری کنیم و صدامون درنیاید، مگه می‌ذارن این همسایه‌های بی‌ملاحظه، بابا جون به چه زبونی بگم که پا رو دم من نذارید که بد می‌بینید.
صدای پیمان جزو صداهای ماندگار کوچه شده است. اگر روزی صداش را نشنویم، شبمان روز نمی‌شود. مثل همین دیشب که روی پشت بامشان ایستاده بود و صداش را بلند کرده بود، طوری که چند خانه آن‌ورتر هم فهمیدند که او باز نقشه‌ای دارد و با آن صدای کلفت و ناهنجارش دارد تهدیدشان می‌کند که کور و کر و لال شوند.
کارشان را از نیمه‌شب گذشته شروع کرده بودند. پیمان مثل یک سرکارگر که چه عرض کنم، مثل یک مهندس بالا سر چهار پنج تا کارگر ایستاده بود و دست‌به‌کمر تند تند دستور می‌داد.
-سریع‌تر کارتون رو انجام بدید، حوصله‌ این دروهمسایه تنگ چشم‌ رو ندارم، از روزی که این خونه خراب‌شده رو خریدیم، آب خوش از گلومون پایین نرفته. یه روز تلافیش رو سرشون درمی‌آرم.
او سرش را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند و درحالی‌که گونی‌ها را دورتادور پشت‌بام وصل می‌کرد، بلندبلند حرف می‌زد. از طبقه‌ چهارم می‌شد خانه آنها را به‌خوبی دید که اگر پیمان می‌فهمید، دیگر آبرو برای آدم نمی‌گذاشت. پرده را کمی کنار زده بودم و تو تاریکی اتاق آنها را می‌دیدم.
از جلوی آینه کنار می‌روم. برای صدمین بار به ساعت نگاه می‌کنم. مادر از توی آشپزخانه بیرون می‌آید و توریِ اسفند دودکن را دور سرم می‌چرخاند و می‌گوید: «کور شه چشم حسود، بترکه چشم ناپاک.» چشمم می‌سوزد. یاد

حرف مدیرعامل شرکت می‌افتم.
-خانم محترم پر کردن فرم، داشتن سوابق عالی و رعایت ضوابط کاری یک‌طرف، سرحالی و داشتن روحیه کاری مناسب و فعال، طرف دیگر است، پس اگر انتخاب شدید مراقب رفتارتون باشید.
یادآوری این حرف دل‌شوره‌ام را بیشتر می‌کند. شروع کار شرکت ساعت 8 صبح است. من یک ساعت برای ترافیک در نظر می‌گیرم و نیم ساعت برای گیر نیامدن ماشین. ساعت 30: 6 از خانه بیرون می‌روم. مادر که فکر می‌کند دارم سفر قندهار می‌روم بدرقه‌ام می‌آید. کاسه آب توی دست چپش و قرآن توی دست راستش. از زیر قرآن ردم می‌کند. لبش می‌جنبد، می‌دانم که دارد آیه‌الکرسی می‌خواند. تا پام را توی کوچه می‌گذارم، چشمم به گونی‌های رنگارنگی می‌افتد که پیمان خان دیشب داشت دورتادور پشت‌بامشان می‌چید، بی‌اختیار این کلمات از دهانم بیرون می‌آید.
-اه... لعنتی‌ها.
رسیده، نرسیده به خیابان، تاکسی‌ای جلوی پام می‌ایستد. راننده سرش را به طرف شیشه نیمه باز ماشین خم می‌کند. داد می‌زنم: «سیدخندان.» او همان‌طور کج سرش را به طرف پایین تکان تکان می‌دهد. ماشین که راه می‌افتد، کیفم را باز می‌کنم و آینه را توی آن، رو به صورتم می‌گیرم. چهره‌ام طوری است که انگار ده سال نخوابیده‌ام. باز به یاد سروصدای ساخت‌وساز دیشب می‌افتم، می‌دانم چند شب دیگر این وضع ادامه خواهد داشت. با خودم کلنجار می‌روم که به جایی زنگ بزنم و ساخت‌وساز غیرمجازشان را لو بدهم. یاد تهدیدهای پیمان می‌افتم.
-خانم پیاده نمی‌شوید؟
با صدای راننده گوشی‌ام را توی کیف می‌گذارم و کرایه را می‌دهم و از ماشین پیاده می‌شوم. یک ساعت زودتر به محل کارم می‌رسم.
در بسته است. می‌روم فضای سبز روبروی شرکت، روی نیمکتی می‌نشینم. ساعت دیر می‌گذرد، اما بالاخره می‌گذرد. ساعت 8 در شرکت باز می‌شود. من نفر دومم که پام را توی شرکت می‌گذارم. توی اتاقی که منشی نشانم می‌دهد، می‌نشینم. او چند پوشه و ورق را روی میز می‌گذارد و می‌گوید: «فعلاً به این حساب‌وکتاب‌ها رسیدگی کن تا بعد.»

کامپیوتر را روشن می‌کنم. هنوز کاری را انجام نداده‌ام که پلک‌هام سنگین می‌شود. بطری آب را از کیفم درمی‌آورم و یک کم آب به صورتم می‌ زنم. هنوز چند عدد را وارد کامپیوتر نکرده‌ام که دستم شل می‌شود. با هر زحمتی که هست تا ظهر هم چرت می‌زنم و هم کارم را انجام می‌دهم. بعد از نهار باز نگه‌داشتن پلک‌هام سخت‌تر می‌شود. تمام صفحه مانیتور پر می‌شود از تصویر پیمان، درحالی‌که بیلی توی دستش گرفته و آن را در هوا بلند کرده. جا خالی می‌دهم که بیل به سرم نخورد. حالا او بالای سرم ایستاده. چشمم را چند بار می‌بندم و باز می‌کنم، خشکم می‌زند. مدیرعامل بالای سرم ایستاده و تند تند دستش را روی میز می‌کوبد.
-لطفاً بروید خانه‌تان استراحت کنید.
نگاهم را از روی کفش براق مدیرعامل برمی‌دارم و به دوربینی که بالای سرم، درست روبروم وصل شده، چشم می‌دوزم. تصویر پیمان با آن سبیل‌های چنگیزی، از آن بالا هم به من نیشخند می‌زند.
ناهید نیک‌بین