نوستـالوژی تجریش تا راه‌آهـن

شمار نشریه : 204

پياده که باشي بستر گامهايت ميشود پياده رو يا به تعبير دهخدا قسمتي از دو طرف راه  و خيابان.

پيادهرو  مسير تجريش تا راهآهن را که شروع ميکني به گام زدن، بارگاه امامزاده صالح و بازار به سبك سنتي آن ميشود ابتداي مسيرت و  ميدان بزرگ راهآهن ميشود انتهاي مسيرت. با تمام خستگيها شروع ميکني، فرشهاي دستبافت و زيبا  را که پشت سر بگذاري از کنار موزهاي با مجسمههاي مهربان عبور ميکني، بدون آنکه بداني اکسيژن فضاي پارک ساعي و ملت چون پيچکهاي ديوارهاي اطراف آن  از تو بالا ميرود و تو را در خود ميپيچد و باز بدون آنکه بداني درختان ستبر و کهنسال، مجسمههاي سياه تمام آشفتگيات را  محو ميکند، چنارها را يکي پس از ديگري پشت سر ميگذاري. سطلهاي بزرگ زباله و تابلوهاي تبليغاتي  و صندوقهاي صدقات و پست برق پشتهم با ترتيب خاصي تقريباً سر هر كوچه فرعي رديف شدهاند، نميداني چند سينما و چند چنار صدساله  و چند برج  را پشت سر گذاشتي که معماري زيباي  مسجد صاحبالزمان در ميان آن همه برج و  آسمانخراش نيمهساز و ادوات غولآساي ساخت آن،  نگاه تو را ميدزدد، شايد نمازي و سلامي  بشود ايستگاهي براي گامهاي تشنه راه رفتن تو از تمام خستگيهاي روزگار.

راه  تو را به خود ميخواند همانگونه که ديگراني را که پيش از تو بودهاند، به خود خوانده است، پياده باشي شيب هم که به نفع تو باشد هوا هم که هوايت را به باراني بودنش داشته باشد، گامهايت تو را  از  کنار تمام  نيمکتهاي سنگي و ويترينهاي مغازهها و فروشگاهها و روزنامههاي چيده شده روبه روي کيوسک روزنامهفروشي و آن  همه اتفاق  عبور ميدهد، تنها ايست تو ميشود چراغقرمز عابران که زمان را  براي تو معنا ميکند، چنارها هم چنان جريان دارند و  جويي که نم نمک بر بستر سنگي  دومتري خود با تو و گامهايت در جريان است.

اتوبوسهاي" بي. آر. تي" قطار شده به دنبال هم و بنزها و کوپهها و پورشهها و صدها ماشين بينام در ذهن تو،  قفلشدهاند در ترافيک و تويي که سرعتت از هر  نفربري  بيشتر است، ايستاده که باشي چه فرقي ميکند موتورگازي قراضه  سوار باشي و يا ماشين ميلياردي. مسير را به مدل خودت  بلد هستي، هيچوقت تقدم و تأخر پارک وي و ونک و ميدان  وليعصر را نفهميدي، آن چنانکه شمار چنار هاي تازه کاشته شده در مسير و يا ترکيب رنگ سنگ فرشها و ترميم شکستههايش را فهميدهاي، در ميان باران همهچيز پر رنگ است، کفپوشهاي پيادهرو زرد و نارنجي و آجري پر رنگتر،خاطرات تمام تند گام زدنها و سيب گاز زدنها و نان و پنير بيات سه روز مانده در کيف خوردنها  زير باران با رفيقت پر رنگتر، برگهاي هزاران  چنار پر رنگتر، نبودنهاي سرد رفيقت  پررنگتر ، تنه ستبر و  حتي داربستهايي که از کنار سروها قد علم کردهاند، هردو با تمام همزيستي غريبشان پررنگتر .

هر چه به سمت پايين ميآيي جمعيت بيشتر ميشود، جمعيت که باشد دستفروش و باقالي و لبو و آب زرشک  و فال و بساط ميشود قوت لايموت پيري، ناتواني و يا کودکي بازيگوش که جمع فال و  لي لي بازي با سنگفرشهاي خطدار شده است تکليف اين روزهاي روزگار براي او.  باران که باشد، هياهو و سروصداي دستفروشان و عابران و روزهاي بيبديل دوستيهاي ناب همه جمع ميشوند از خيسيهاي بيانصافش ،  تو ميماني و باران و گامهاي ريز و دستاني که گوشههاي چادر را  در جيب گرفته است؛ تمام خيسيهاي چهارراه وليعصر و حصاركشي پيادهرو تو را از ميان تمام نوستالوژي ات بيرون ميکشد و مجبور ميکند زيرزمين را هم تجربه کني. از ورودي 4 زيرگذر  وارد فضاي دايرهاي ميشوي و گيج شدن بعدازآن همه آرامش خيال براي خروج طبيعي است،  از ورودي 6 که بالا بيايي  باز  راه، راست است، بهراستي تماممسير پشت سرت با تمام سنگفرشهاي مربعش .

 

ادامه دارد...