بازدید امروز تا این لحظه 9579 بار

آپارتمان، اونم نوساز

تصویر خانم رحمانی توی ذهنم پس و پیش میرود ، با لب های جمع شده که چروک روی صورتش را عمیق تر کرده است . همیشه وقت هایی که عصبانی است این طور میشود . کتاب فیزیک را روی سینه میگذارد . روبه روی دانش آموزان راه میرود . این موقع هاست که صدای پاشنه هایش روی مخ است . او راه میرود و زیرچشمی به دانش آموز خاطی نگاه میکند . بیشتر اوقات سنگینی نگاهش اذیتم میکند ، آن قدر که خجالت زده سرم را پایین بیندازم و خواب از سرم بپرد . حواست کجاست بچه ؟ چسب رو بده به من . صدای پدر است که روی چهارپایه ایستاده و کف دستش را روی لبه روزنامه ای که به شیشه چسبانده است ، گذاشته . تصویر خانم رحمانی از سرم میپرد . تکه ای از نوارچسب را باز میکنم و با دندان آن را میبرم و به پدر میدهم . او لبه بالای روزنامه را به شیشه میچسباند و از چهارپایه پایین میآید و میگوید : «این هم از این .» چهارپایه را گوشه اتاق کنار رختخواب های کوه شده میگذارد و نگاه به آشپزخانه میگوید : «خانم بقیه کار ها باشه برای فردا ، هممون خسته ایم.» مادر سینی چای به دست به طرف ما میآید . آن را میگیرد جلوی پدر که حالا نشسته و به رختخواب ها تکیه داده است . او استکان چای را از روی سینی برمیدارد و به روزنامه های چسبیده به شیشه نگاه میکند و میگوید : «کاش پرده های قدیمت رو میزدی، تا پول دستم میاومد .»مادر مینشیند کنار پدر و میگوید : «اولا که اون پرده ها اندازه اینجا نبود ، بعدشم اگر هم اندازه میشد ، تنبل میشدیم و خرید پرده رو عقب میانداختیم . حیف نیست خونه نو و پرده کهنه ؟ » پدر چای را پر صدا هورت میکشد . استکان را روی سینی میگذارد و میگوید : حواست به دخل وخرج خونه باشه ، درسته که دیگه از اجاره دادن خلاص شدیم ، اما از اول برج قسط بانک شروع میشه ! منتظرم غرغر های مادر شروع شود ، اما او لبخند میزند و میگوید : « هر چی باشه از کرایه دادن و منت کشیدن صاحبخونه که بهتره . این آخری که پدرم رو در آورد . خونه که نبود ، لونه بود . » به در و دیوار خانه نگاه میکند و ادامه میدهد : « راحت شدم از اون سوسک دونی. دلت میآد آپارتمان ، اون هم آپارتمان نوساز .» بلند میشود و رختخواب من را به اتاق میبرد . زود بگیر بخواب که صبح مثل همیشه با غرولند از خواب بیدار نشی که دیگه هیچ بهونه ای نداری. به اتاق میروم و خودم را روی رختخواب پرت میکنم . دلم غنج میرود . دیگر امشب مجبور نیستم مثل شب های گذشته ، دستم را روی گوشم بگذارم که غرغر های مادر را نشنوم : «ازشوهرخواهرت یاد بگیر هنوز دو سال از عروسی شون نگذشته خونه خریده ، اون هم خونه نوساز ، منِ بدبخت رو بگو که باید تا آخر عمر زیر سایه صاحبخونه زندگی کنم .» با آنکه گوشم را میگرفتم اما باز حرف هایش را میشنیدم . مگر آنکه سوسکی از سوراخ گوشه حمام بیرون میآمد و حواسم را پرت میکرد . گاهی هم که تازه خوابم میبرد ، از سروصدای موتور پسر صاحب خانه که آن را درست پشت پنجره ما میگذاشت ، بیدار میشدم و تا ساعت ها خوابم نمیبرد . بیشتر روز ها سرکلاس چرت میزدم و دبیر ها با طعنه و کنایه شرمنده ام میکردند . چشم هایم را میبندم . فردا قیافه خانم رحمانی دیدنی است ، وقتی که سرحال و قبراق چشم تو چشمش میشوم . هنوز چشم هایم گرم نشده که صدایی مثل چرخش پره های هلی کوپتر از توی دیوار ها بلند میشود . همان موقع صدای مادر را هم میشنوم که به پدرمی گوید : « مگه اینجا پمپ داره ؟» پمپ چیه خانم ؟. برق هال روشن میشود . سرم را بلند میکنم . مادر سرش را گذاشته روی دیوار . فکر کنم صدای آسانسوره . صدا که قطع میشود ، سرم را روی متکا میگذارم . صدای مادر دوباره بلند میشود . هستی جان ساعت رو کوک کن که خواب نمونی، من که خسته ام فکر نکنم فردا صبح زود از خواب بیدارشم . بابات هم مرخصی گرفته یه کم بیشتر بخوابه . ساعت گوشی ام را کوک میکنم . پلک هایم از خستگی بسته میشود . هرچه سعی میکنم که پلک هایم را باز نگه دارم ، نمیشود . صدای خنده بچه های کلاس بلند میشود . خانم عزیزی کتاب زیست را محکم میکوبد روی نیمکت . . . بامب . . . از خواب میپرم . عرق صورتم را با کف دستم پاک میکنم . نور لامپ هال ، اتاقم را کمی روشن کرده . با آنکه قلبم هنوز تاپ تاپ میزند ، اما خوشحالم که همه چیز توی خواب بوده . مادر کنار در ورودی ایستاده و از چشمی بیرون را نگاه میکند . صدای خواب آلود پدر بلند میشود . چه قدر ترسویی زن ، صدای در پارکینگ بود . حتما همسایه ها ماشینشون رو آوردند تو . برق هال خاموش میشود . دوباره چشم هایم را میبندم . از این پهلو به آن پهلو میشوم . خوابم نمیبرد ، حواسم به هوهویِ هواکشِ حمام است . همان طور دراز کشیده داد میزنم : « مامان مگه برق توالت روشنه ؟» مادر با صدایی که بیشتر شبیه ناله است میگوید : «حتما هواکش توالت یا حموم همسایه هاست . موقع خرید حواسمون نبود که هواکش همه طبقات یکیه . زیاد بهش فکر نکن ، بگیر بخواب .» از کنار دیوار حمام صدای شرشر آب بلند میشود و چیزی کوبیده میشود روی سقف . انگار سنگ پا از دست شان افتاد . پدر با صدای بلند میگوید : «لعنت خدا بر شیطان ، چه قدر بیملاحظه . وقت کم آوردند نصف شبی رفتند حموم .» نمی دانم کی خوابم برده که از صدای وزوز بیدار میشوم . کمی که هوشیار میشوم ، صدای گنگی را میشنوم . گوشم را به زمین میچسبانم صدا از طبقه پایین است . به گوشی ام نگاه میکنم . هنوز دو ساعت مانده که به مدرسه بروم . میترسم که دوباره بخوابم و دیر از خواب بیدار شوم . بلند میشوم . برق را روشن میکنم . چند متکا میگذارم پشتم و به آن تکیه میدهم . کتاب فیزیک را باز میکنم و جلوی صورتم میگیرم . جمله هایی که با ماژیک زیرش خط کشیده ام را میخوانم . پلک هایم سنگین میشود . کتاب از دستم میافتد . با زحمت چشم هایم را باز میکنم . اصلا یادم نمیآید که کدام جمله را میخواندم . با دو انگشت پلک هایم را باز نگه میدارم . دستم خسته میشود . چند بار چشم هایم را میمالم و به متکا ها تکیه میدهم . وقتی چشم هایم را باز میکنم نور خورشید تا وسط اتاق سرک کشیده . به ساعت نگاه میکنم . خشکم میزند . ساعت ده است . امروز دیگر لازم نیست از شرمندگیِ چرت زدن توی کلاس ، سرم را پایین بیندازم. ناهید نیک بین
انتهای خبر/پ
چاپ شده در هفته نامه پیام ساختمان شماره 208فهرست مطالب شماره 208
×