معماري؛ واقعيتي از جنس زندگي

شمار نشریه : 162


گروه معماری و دکوراسیون: بي شك معماري هنر است؛ هنر زيستن، آفريدن، جهت دادن و مقياس بخشيدن به بيكرانگي فضا و كيهان. معماري تجسم قالب‌هاي بدون بعد ذهن آدمي است به واسطه بعد بخشيدن به فضاي بي‌انتهاي هستي. معماري حد آسمان و زمين است، حد درون و بيرون، كوچك و بزرگ، محدود و نا محدود و هستي و نيستي، معماري هنر معنا بخشيدن هاست.

زندگي و بودن آدمي بر روي زمين صورتي جز سكونت ندارد و معماري كنايه مليحي است كه تجربه سكونت را به گردش مي‌تند.اما به راستي آنچه امروز مي‌بينيم و زندگي مي‌كنيم، چنين هنري است و خانه‌ها و شهرهايمان حاصل يك آفرينش هنري؟! اگر اينگونه است، چرا هنوز چند قدم در شهرها، خيابان‌ها و كوچه‌هايش نزده‌ایم، دلمان از منظر پر ملال و بي‌مفهومش مي‌گيرد؟ چگونه است كه برايمان خانه و فضاي تحت سيطره مفهوم خانه، هنوز تجربه نشده، تمام مي‌شود و هنوز لمس نشده تا نهايتش پيداست؟! فضاي مرده‌اي كه هیچ هيجان، درگيري و جاذبه‌اي براي ذهني كه در زندگي امروز نيازمند درك يك آفرينش پر معنا و يك هنر پر بهاست، ندارد. هنري كه او را به خود بخواند و از افسون ظرافت اين هنر و فضايش، آدمي عمق لايتناهي خويش را تجربه كند.

آنچه مي‌بينيم متني است مغشوش و بي‌ارزش، معبرهايي كه در هم پيچيده‌ شده و بر جداره‌هاي آنها فضاي زندگي و كار آدمي بي‌هيچ هويتي سر بر آورده است و ذهن چنان درگير اين بي هويتي مي‌شود كه لاجرم از انديشيدن به سرانجام معماري است.اگر معتقديم كه معماري پاسخ و تجلي اساسي‌ترين اشتياق آدمي است و قوام بخش حيثيت سكونت او، بايد بپذيريم مسير آنچه كه امروز معماريش مي‌خوانيم، سر به ره بي‌مقصود نهاده‌ و هويت رنگ باخته‌اي ست در حد پناهي براي ايمن ماندن از باد و باران و هجوم شهر و زندگي بيرون به درون! فضايي كه علايق و احساسات ساكنانش قرباني محدوديت‌هايي شده‌اند كه اگر كمي معمارانه‌تر مي‌انديشيديم به راحتي قابل حل بودند.

دردنياي اين معماري است كه اگر روزي، جايي معماري‌اي را بيابيم كه حاصل تپش‌هاي روح يك معمار و خلق يك هنرمند است، دل از آن نمي‌كنيم و حريصانه مي‌كوشيم تا به جبران لحظاتي كه در بي‌مايگي فضاهايمان سرگردانيم، تجربه‌اش كنيم و هرگاه دلمان از سرنوشت معمار و معماري گرفت، به ياد بياوريم كه جايي در هزار توي شهرمان، در همسايگي همين ساختمان‌ها و خانه‌ها هست كه هنوز آدمي و بيقراري روح سكونت گزينش را مي‌شناسد و مي‌داند كه معماري به عنوان يك هنر، نه مفهومي انتزاعي در پستوي ذهن، بلكه واقعيتي است كه مردم و پيش از همه خود معماران بايد باورش دارند: «معماري واقعيتي است از جنس زندگي».