هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   223   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

ســرپنــاه

کد مطلب‌: 3160
صدای اذان به گوشم می رسد‌. دست هایم را جلوی صورتم می گیرم و از خدا می خواهم‌، امروز پدر با خبر خوش بیاید و بگوید که خانه ای با قیمت مناسب اجاره کرده‌. مادر گوشه اتاق خوابیده‌است‌. حوصله‌ام سر رفته‌، او اجازه نمی دهد زیاد از اتاق بیرون بروم‌.
‌- گُلُم کمتر میون دست و پای مردم وول بزن بنده خدا‌ها معذب می شند‌.
این را روز اولی که آمدیم خانه عمو گفته بود‌. البته خانه هر فامیلی هم که می رویم‌، نزدیکی های خانه نرسیده‌، این را می گوید‌.
از وقتی که آن طور هول هولکی از شهرمان بیرون زدیم‌، هرچند روز یک بار خانه یکی از فامیل های پدر می رویم و مهمان‌شان می شویم‌. مادر همیشه شب‌ها گریه می کند و آهسته به پدر می گوید‌: « فیروزه‌، فیروزه‌، مهمون یکی دو روزه .»
بلند می شوم و به طرف در می روم‌. از لای در به عمو و زن عمو نگاه می کنم که دارند با اخم با هم حرف می زنند‌. زن عمو هم حرف می زند و هم دسته‌اش را تند تکان می دهد‌. گاه چشمش را درشت می کند و گاهی سرش را میان دسته‌اش می گیرد‌. صورت عمو سرخ شده‌. گاه گاهی انگشتش را جلوی بینی اش می گیرد و لبه‌اش را با دندان فشار می دهد‌.
خانه هر فامیلی که می رویم‌، چند روز اول کنارمان می نشینند و با لبخند میوه جلومان می گذارند‌، اما وقتی که یک هفته ‌می گذرد‌، آن قدر کم حرف می شوند که گاهی فکر می کنم حنجره‌شان مشکل پیداکرده‌است‌. همیشه این موقع‌ها مادر آن قدر تو خودش جمع می شود که دلم برای او می سوزد‌. هم برای او و هم برای پدر که هر شب آن طور بی صدا جلوی تلویزیون می نشیند و با لب های جمع شده و چشم های تنگ کرده طوری به گوینده خبر نگاه می کند که انگار منتظر است‌، هرلحظه از دهان او بشنود که جنگ زده‌ها به خانه‌شان برگردند‌.
خانه‌مان را عامو ایوب ساخته بود‌. پدر همیشه مستقیم از اداره به آنجا می رفت تا به قول خودش وَر دست عامو کار کند تا خانه زودتر آماده شود‌. هر وقت با مادر به دیدن خانه نیمه کاره می رفتیم‌، عامو ایوب می خندید و به مادر نگاه می کرد و می گفت‌: « دُخترُم‌، خوب جوون مردم رو پاگیر خودت و شهرت کردی‌ها .» مادر فقط می خندید و سرش را پایین می انداخت‌. پدر اما آجر‌ها را تند به دست عامو ایوب می داد و می گفت‌: « آی گل گفتی اوستا‌، این ساکتیش رو نبین‌، واسه خودش یلیِ به خدا همچین گولم زد که نگو و نپرس وگرنه تهرون کجا و اهواز کجا‌. برای مأموریت یک هفته ای اومده بودم و حالا از لطف این خانم ده سالی هست که پاگیر اینجا شدم‌. » و بعد یواشکی به عامو ایوب چشمک می زد و می خندید‌.
صدای عمو و زن عمو بلندتر شده‌. عمو به دیوار تکیه داده‌است و انگشتش را جلوی صورت زن عمو گرفته‌. دهانش را باز می کند‌. دستم به در می خورد و صدای تقی بلند می شود‌. عمو به طرف اتاق می چرخد‌، تا من را می بیند لبخند می زند و دستش را پایین می آورد‌. زن عمو زیرچشمی نگاهم می کند و سرش را به عمو نزدیک می کند و چیزی می گوید و بعد به طرف آشپزخانه می رود‌. از پیش در کنار می روم و به مادر نگاه می کنم که گوشه اتاق دراز کشیده و با چادرش کاملا خودش را پوشانده‌است‌. خوب که نگاه می کنم می بینم که شانه هاش دارد تکان می خورد‌. صدای فین فین کردنش هم بلند شده‌. باز دارد گریه می کند‌.
روزی که وسایلمان را بار کامیون کردیم و بردیم خانه‌مان هم گریه‌اش گرفته بود‌. نفهمیدم از ناراحتی بود یا از خوشحالی‌، این یادم هست که سرش را به دیوار تکیه داده بود و گفته بود‌: «چه خون دل‌ها برای ساخت ای خونه کشیدُم‌. » همان موقع‌ها میان مردم شایع شده بود که عراقی‌ها دارند به ایران حمله می کنند و به طرف مرزهای جنوب می آیند‌. با آنکه باورمان نمی شد این اتفاق بیفتد‌، اما وقتی سروصدای هواپیما‌ها و خمسه خمسه دشمن بلند شد‌، همه ترسیده بودیم‌.
دستم را روی پهلوی مادر می گذارم و تکانش می دهم و می گویم‌: «برگردیم خونمون .» دستش زیر چادر تکان می خورد و به طرف صورتش می رود‌. لابد دارد خیسیِ کنار چشمش را پاک می کند‌. چادر را از روی صورتش کنار می زنم و می گویم‌: « چند ماهیه که خونه این و آن ولوئیم‌، نه تکلیف خونمون معلومه‌، نه مدرسه من‌. خسته شدم به خدا .»
مادر می نشیند و پره چادرش را روی صورتش می کشد‌.
‌- مگه مو از دل خوشُمه که حیرون و سرگردون باشم‌. خدا لعنت کنه ای صدام رو‌.
تو فکر شروع مدرسه بودیم که حمله عراقی‌ها به شهرهای جنوب جدی و علنی شد‌. خیلی‌ها شهر را خالی کرده بودند‌. پدر هرروز سر مادر داد می زد که با من از شهر بیرون برویم و مادر در جوابش می گفت‌: « یا باهم می رویم یا هیچ کداممان از ای جا تکون نمی خوریم .» پدر که روز‌ها اداره می رفت‌، ما دوتا گوشه اتاق می نشستیم و گوشمان را تیز می کردیم‌، که بشنویم صدای انفجار این بار از کجاست‌. پدر شب‌ها به دیوارهای ترک خورده نگاه می کرد و مادر خورده شیشه‌ها را با خاک انداز جمع می کرد و گوشه حیاط می ریخت و زیر لب می گفت‌: « واویلا‌واویلا‌.‌. .» هیچ وقت ناله های مادر در روز آخری که دیوار خانه فرو ریخت از یادم نمی رود‌.
با صدای عمو تصویر خانه از سرم می پرد‌.
‌- عمو جان بیایید سر سفره غذا یخ کرد‌.
به ساعت روی دیوار نگاه می کنم‌. ساعت 1 شده و هنوز پدر نیامده‌است‌. به طرف پنجره می روم و به کوچه نگاه می کنم‌. کاش امروز پدر خانه ای اجاره کند که دیگر مجبور نباشیم ‌، باز به خانه یکی دیگر از فامیل هایمان برویم‌.
ناهید نیک بین