نشریه شماره   220   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

توي اين آپارتــمان دلم مي گيرد

 کد مطلب : 2774
ناهيد نيك بين
وقت هايي هست كه توي اين آپارتمان بي روح دلم مي گيرد و ازديدنِ اين همه ديوار و سقف كه با نور هالوژن و لوستر، پر زرق و برق شده است، افسرده مي شوم. شيب تند راه پله هم ، رفت و آمد را آن قدر برايم آزار دهنده كرده استكه كمتر مي توانم خودم را از اين چار ديواري رها كنم. زخم زبان همسرم هم تازگي ها دلتنگيم را بيشتر كرده است.
« خودت پير شدي هي از پله ها ايراد مي گيري. بگو باز هوس دَدَر كرده اي ، از بس مي برمت،  روت نمي شه دوباره اينو ازم بخواي.»
حالا ديگر ياد گرفته ام كه براي فرار از اين دلتنگي به اتاق خواب پناه ببرم. سرم را به شيشه پنجره بچسبانم و نگاه و فكرم را مشغول حياط همسايه بغلي بكنم. آخر وقتي كه به روبه رو نگاه مي كنم باز ديوارهايي را مي بينم كه از ديوار خانه ما هم بالاتر رفته اند . عادتم شده است كه هرروز چندين بار از آپارتمانم كه در طبقه چهارم ساختمان است، از پنجره كوچك اتاق خواب، حياط بغلي را نگاه كنم . هر صبح پيرزني با شانه هاي خميده و موهاي بافته شده كه اززيرچارقد سفيد تا خم كمرش كشيده شده است، از قسمت جلويي خانه يك طبقه اش بيرون مي آيد وبه طرف توالت كه حدس مي زنم حمام هم توي آن باشد، مي رود. درست آخر حياط.
مدت ها گذشت تا فهميدم ، اتاقي كه در انتهاي حياط قرار گرفته، آشپزخانه اش است. بعضي روزها او زنبيل قرمز به دست به طرف آن اتاق مي رود. نوك پا كه مي ايستم گاه خريدهايش را هم مي بينم. پلاستيك هاي كوچك.از حجمش مي‌شود فهميد كه خريدهاي يك نفره است. او ساك خالي را پشت در آشپزخانه مي گذارد . ساعت ها بعد، موقعِ ناهار وقتي باز ازپنجره سرك مي كشم ، او را قابلمه به دست مي بينم كه دارد آهسته آهسته به طرف ساختمان جلويي مي رود. خيلي زود از ميدان نگاهم بيرون مي رود حتي اگر از پنجره خم شوم، قسمت جلوي خانه اش كه چسبيده است به ديوار خانه  ما  را نمي‌توانم ببينم.
گاه به پشت بام مي روم ، از آنجا قسمت جلويي ساختمان همسايه خوب ديده مي شود .عاشق پنجره اش هستم ،آن قدر بزرگ است كه احساس مي كنم دهان باز كرده و دارد تمام نور خورشيد را با ولع مي بلعد و همه جاي خانه را روشن مي كند، درست برعكس پنجره اتاق من ، آنقدر كوچك است كه خورشيد زياد زور بزند نورش را تا زير درگاهي پنجره مي رساند .
پيرزن هر روز حياط خانه اش را جارو مي كند و به باغچه اش آب مي دهد . وقتي نگاهم به بوته  كدويي مي افتد كه از اول باغچه تا دم در آشپزخانه كشيده شده روحم  تازه می شود ،شاخه اش تازگي ها به ديوار خانه ما هم كشيده شده است، نگاهم به آنجا كه مي رسد ، موزاييك هاي حياط خلوت ساختمانمان جلوي چشمم مي آيد و دوباره وجودم پرمي شود از دلتنگي. دريغ از يك گلدان سبز.
تازگي ها از درد كمر مجبور مي شوم زودي از پنجره دور شوم و دوباره به دنياي دل تنگي ام برگردم و به اين فكر كنم كه چرا روز اول موقع خريد خانه به شيب پله ها توجه نكرده ام .تاريكي ساختمان را كه ديگر نگو ، آن قدر آن روز زرق و برق لوستر و چراغ هاي خانه چشمم را گرفته بود كه اصلا اين به ذهنم نرسيد كه بدون آنها خانه گورستان مي شود .
وقتي روي كاناپه هم مي نشينم حواسم به پنجره  خانه  پيرزن است. چشم هايم را مي بندم و خودم را روي سكوي زير درگاهي پنجره مي بينم . پاهايم را دراز كرده ام و گاه به كتابي كه توي دستم است نگاه مي كنم و گاه به رفت و آمد گنجشك هايي كه روي تك درخت خرمالوي گوشه حياط مي آيند و مي روند.
امروز پيرزن را توي كوچه ديدم با آن زنبيل پلاستيكيِ قرمز رنگ. هر چند قدم كه بر مي داشت زنبيل را روي زمين مي گذاشت . خودم را به او رساندم، زنبيل را از دستش گرفتم. با تعجب نگاهم كرد. گفتم:«همسايتون هستم بذاريد كمكتون كنم.»  چشم هايش را تنگ و گشاد كرد و گفت :« قيافت خيلي برام آشناست. » صورتم داغ شد . سرم را پايين انداختم. اما بايد مي گفتم .
-من هم شما رو از پنجره خونه ام ديدم ،حياط خونتون تماشاييه ِ، ناخودآگاه دل آدم رو مي بره .
لبخندی زد و گفت :«از دور دل مي بره و از نزديك زهره .»خنده ام گرفته بود،اين همان جمله اي است كه من در جواب دوست و آشنايي كه از شيكي آپارتمانمان تعريف مي كردند و مي كنند، مي گويم . كمي نگاهش كردم و گفتم:« ناشكري مي كني حاج خانوم .» پيرزن پَرِ چادر خال خالي اش را از زير بغل رها كرد و آن را تو هوا تكان تكان داد .
-اگه از نزديك خونمون رو ببيني، ديگه اين حرف رو نمي زني . نمي دونم از كجاش برات بگم.
بعد دوباره پره هاي چادر را زير بغل جمع كرد ، دستش را مشت كرد و جلوي صورتش گرفت و از انگشت كوچكش شروع كرد به باز كردنِ مشتش.
چاهش نشست كرده مي ترسم  اطرافش راه بروم . هر روز از زير ديوار هاي طبله كرده خاك انداز خاك انداز گچ جمع مي كنم . گاه از ترس اينكه تكه‌اي از كاه گل سقف رو سرم نريزه شب تا صبح خوابم نمي برد، شيردستشويي رو درست مي كنم، لولۀ آب حمام مي‌تركد ...
به دم در ساختمانمان كه رسيديم ، مشت پيرزن براي چندمين بار، بازوبسته شده بود. او سرش را بالا برد و ادامه داد :«من هم گاه از حياط خانه به ساختمان شما نگاه مي كنم .قرار است خونمون رو بكوبيم. پسرم جوازش رو هم گرفته . گفته ام ساختموني مثل مال شما درست كنه .»
از وقتي خانه آمده ام تمام فكر و ذكرم اين شده است كه اين دفعه اگر پير زن را ديدم، به او بگويم كه مواظب باشد ، فكر و خيال درست كردن سقف خانه ، اين را از يادش نبرد كه بالاي سرش آسماني است به وسعت يك دنيا كه اگر او آن را نبيند دلش مي‌گيرد.