انگار زمين با ما قهـركـرده است!

شمار نشریه : 216

کد مطلب : 2120
خودت خواسته بودي كه قبل از مرگ، اموالت را بين بچه ها تقسيم كني، يادت هست؟ آن روز غروب را مي گويم كه كنار حوض بوديم و من با سطل روي پاهاي خاكي ات آب مي ريختم و تو دستت را از زانو تا نوك انگشت هايت مي كشيدي. با آنكه نگاهم به لكه هاي قهوه اي رنگِ روي دست هايت بود كه هر روز بيشتر مي شد، اما اين باعث نشد كه از رفتارت غافل شوم. مدام به در نگاه مي كردي كه شايد بچه ها از راه برسند. اين را خودت نگفتي. هيچ نگفتي كه انتظار آمدن آنها بيچاره ات كرده، من از نگاهت فهميدم.  درست يادم هست، وقتي كه نفست را با آهي بيرون دادي، گفتي: «مهين، مي خواهم زمين ها را بين بچه ها تقسيم كنم تا آنها براي كاركردن روي آن دلگرمي پيدا كنند. هم كار من سبك مي شود و هم بعد از مرگ چشم به دنيا نمي مانم كه سر تقسيم اموالم، بينشان اختلاف شود و تنم توي گور بلرزد.» هر چه گفتم توي گوشت نرفت كه آنها از پس كار كشاورزي بر نمي آيند، حرف حرف خودت بود، مثل بچگي هايشان كه هرچه مي گفتم آنها را با خود سر زمين ببر قبول نمي كردي و مي گفتي: «الان بايد درس بخوانند.»
نمي دانم تنت توي گور بلرزد يا نه، اما توي اين دنيا كه خوب لرزاندنت. نگو تقصير آنهاست كه ازت دلگير مي شوم. آنها كه اصلاً طرف زمين نمي رفتند كه به فكرشان برسد، مالك آن شوند. خودت دور هم جمعشان كردي. آن روز جمعه را مي گويم. گفته بودي: «به همه شان زنگ بزن كه حتماً بيايند پيشمان.» زنگ زده بودم. فهيمه گفته بود: «مادر جان خيلي دلم مي خواهد كه به ده بيايم، اما خودت بهتر مي داني كه جمعه تنها روز تعطيلي ام است و بايد كمي اوضاع و احوال خانه را سرو سامان دهم.» فرهاد كمي قربان صدقه ام رفته بود و بعد بهانه آورده بود كه زنش باردار است و خاك و خُل نفسش را بند مي آورد. فريبا كه اصلاً گوشي اش را جواب نداده بود. يك هفته رفتي توي فكر و بعد خودت به آنها زنگ زدي. نمي دانم چي بهشان گفتي كه روز جمعه اي آمدند خانه مان. دم غروب از من خواستي حياط را آب و جارو كنم و زيلو را پهن كنم كنار ديوارخانه.
كنار بچه ها نشستي و از داشته ها و نداشته هايت گفتي. آنها گاه به دهانت نگاه مي كردند كه كف كرده بود و گاه به ساعت توي دستشان. فريبا و عباس آقا وسط حرف هايت به بهانه آرام كردن فريد و فرينا كه زير درخت هاي انار مي دويدند و گاه شاخه اي را مي گرفتند و همراه خود مي كشيدند، بلند شدند. عباس آقا با لبخندي كه معلوم بود، براي رد گم كردن، روي لب هايش نشانده، در گوش فريبا پچ پچ مي كرد و فريبا كه لب هايش را گاه به دندان مي گرفت، زير چشمي به ما نگاه مي كرد. تو حواست نبود، اما من مي پایيدمشان.
فرهاد كه زنش را نياورده بود، مثل مرغ هاي كُرچ، بي تابي مي كرد. فهيمه هم كه هر چند دقيقه يك بار به پسرش زنگ مي زد.
اين پا و آن پا كردن بچه ها را كه ديدي، حرف آخرت را زدي.
-مي خواهم، قبل از مرگ سهمتان را بدهم.
خوب يادم نيست كه بچه ها چه گفتند، آخر از دستت دلخور بودم. آدم زنده كه اموالش را بين ديگران تُخس نمي كند. اين را هميشه به تو مي گفتم و در جوابم مي گفتي: «اينها كه ديگران نيستند، پاره تن منند.» نمي دانم حالا حس مي كني كه پاره هاي تنت با تو چه كار كرده اند؟ پس كجايند آنها كه بيايند و خيسيِ كنار چشمت كه نمي دانم، عرق صورتت است يا اشك چشم هايت، را ببينند.
اولين بار اين خيسي را يك سال بعد از تقسيم كردنِ زمين ها، گوشۀ چشمت ديدم. وقتي كه عباس آقا همراه يك مرد سبيل كلفت آمد خانه ما. فريبا همراهش نبود. آنها را كه ديدي با خوشحالي دويدي طرفشان و گفتي: «چه عجب بالاخره آمديد، زودتر لباس هايتان را عوض كنيد، برويم سرِ زمين. دير بجنبيم، گندم بار نمي دهد.»
مرد سبيل كلفت با چشم هاي وَغ زده گاه به تو نگاه مي كرد و گاه به دامادمان.
- اين آقا مشتري زمين هاي فريباست.
اين را كه عباس آقا گفت، لب هايت لرزيد. صدايي شبيه ناله از دهانت بيرون آمد.
- آدم كه زميـن آبا و اجــدادي اش را نمي فروشد.
اما آنها زمين را فروختند و خيلي زود مرد سبيل كلفت، توش ساختمان مرغداري ساخت.
فرهاد زمين هايش را نفروخت. كارت شده بود اينكه هر روز به او زنگ بزني و بگويي: «چند روز مرخصي بگير و بيا به حال و روز زمينت برس.» نمي دانم او چه  گفت كه تو در جوابش گفتي: « خودم كنارت هستم.» رنگ صورتت كه سرخ و سفيد شد و چروك هاي پيشاني ات در هم فرو رفت، فهميدم كه او حرفي زده كه نبايد مي زد. گوشي را از دستت گرفتم و داد زدم: «شماها كه عُرضۀ كشاورزي نداشتيد، پس چرا قبول كرديد كه زمين بگيريد؟» زبان چرب و نرمش دوباره به دادش رسيد .
- مادرِ من، اين همه سال يك چشمتان به آسمان بود، يك چشمتان به زمين، خسته نشديد؟ بهتر است يك كم استراحت كنيد.
از آن به بعد كار تو شد استراحت كردن. صبح ها دير از خواب بيدار مي شدي و شب ها تا صبح چشم به سقف مي دوختي.
از وقتي كه با صداي ويژ ويژِ اره برقي از خواب پريدي و به باغ پشتي رفتي و برگشتي، ديگر خواب و بيداريت معلوم نشد. هنوز يادم هست كه وقتي از باغ آمدي، دست و پايت مي لرزيد. نشستي لب حوض و دو دستي كوبيدي روي سرت. هرچه گفتم: «چه خبر شده.» چيزي نگفتي. چارقدم را محكم زير چانه ام گره زدم و پاچه هاي شلوارم را پايين كشيدم و رفتم طرف باغ پشتي كه به فهيمه داده بودي. هنوز صداي ويژ ويژ مي آمد. پارسا كنار ديوار ايستاده بود. تا من را ديد، سيگار توي دستش را زمين انداخت .
-سلام عزيز، آقا جون چش بود.
همان طور كه به طرف باغ مي رفتم، گفتم: «اينجا چه خبر است؟» او خنديد و گفت:«خبرهاي خوب، مي خواهيم توي باغ ويلا درست كنيم. مگر مامان فهيمه بهتان نگفته؟» قلبم تير كشيد و زبانم بند آمد. برگشتم خانه. كنار حوض نشسته بودي و سرت را به ديواره اش تكيه داده بودي. چيزي نگفتم. چه مي توانستم بگويم، خودت زمين ها را به نامشان كرده بودي. نمي دانم از اينكه درخت ها را دانه دانه مي بريدند، توي دلت چي مي گذشت، آخر جانت به سرسبزي آنها بسته بود، اما ظاهرت داغان بود. صورتت كبود شده بود. به طرفت آمدم، صدايت كردم. جواب ندادي. شانه هايت را تكان دادم، افتادي كنار حوض.
-سكته كرده.
اين را توي بيمارستان، دكتر گفته بود.
ماه هاست كه مثل يك تكه گوشت، يك جا افتاده اي. نمي دانم صدايم را مي شنوي يا نه. اينها را نگفته ام كه داغت تازه شود، خواستم خودم را خالي كنم. چه خوب كه اين باغ را براي خودمان نگه داشتي. قبل ترها با درخت هاي توي باغ درد دل مي كردم، اما چند ماهي است كه درخت ها از بي آبي، خشك و بي جان شده اند. انگار زمين با ما قهر كرده است.

ناهيد نيك بين