نشریه شماره   215   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

قبض آب

کد مطلب : 2055
ابوالمراد جیلانی مردی بود صاحب رای و صائب نظر. مریدان، بسیار داشت و پیروان بی شمار. روزی بر سکوی خانه نشسته بود و مریدان گرد وی حلقه زده بودند و حلّ مشکل می‌کردند.
مردی گفت: «ای پیر، مرا با اهل خانه جنگ افتاده است و اهل، مرا از خانه بیرون رانده و در، بسته.» گفت: «به خانه آییم و آشتی تو با اهل، باز کنیم.» و چنین شد.
مردی گفت: «ای پیر، صاحب خانه مرا گوید که بیرون شو.» گفت: «صاحب خانه را بگوی که پیر گوید، خانه بر من ببخش و خود بیرون شو.» و چنین شد.
مردی گفت: «ای پیر، صد درم سنگ زرتاب می جویم» گفت: «بیابی» و چنین شد.
یک یک مریدان می آمدند و مراد می‌جستند از ابوالمراد.
ناگاه مردی آمد و عریضه‌ای بداد سرگشاده و برفت.
ابوالمراد، نخست آن عریضه را ببویید و ببوسید و بر دیده نهاد و سپس، خواندن بیاغازید.
ناگاهی، کف بر لب آورده و فریاد زد: «آب، آب» و از سکو درغلتید و بیهوش بیفتاد.
مریدان بر گرد وی جمع آمدند و چندان که پف نم بر صورت وی زدند و کاه‌گل در دماغ وی گرفتند، باهوش نیامد.
پس او را به بیمارستان بردند و در «سی.سی.یو» بخوابانیدند که مگر سکته‌ا ملیح! کرده است.
ساعتی در آن حالت ببود تا طبیب بیامد و گفت: «ای پیر، تو را چه افتاده است؟»
ابوالمراد از وی لحن وی بدانست که طبیب از مریدان وی است. پس زبان باز کرد و گفت: «آب، آب» آب بیاوردند که: «بنوش.» ننوشید و بمرد –رحمة‌الله علیه. –
مریدان بر جنازه وی گرد آمدند و می‌گریستند که: «دریغا، آن پیر روشن ضمیر و آن شیر بیشه تدبیر که به یک عریضه از پای دراوفتاد و بمرد.»
مریدی گفت: «ای یاران، شاید بُوَد که آن عریضه بازنگریم تا چه شَعوَذه و طامات در آن نوشته است؟ باشد که علت تشنگی وی دریابیم و سببِ موت بازشناسیم.»
عریضه بگشودند. قبض آب‌بهای خانگاه ابوالمراد بود – اَنارالله برهانَه- به نرخ تصاعدی! و جز آن، هیچ نبود. تمّت.
(به نقل از مجله گل آقا)