نشریه شماره   214   هفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

دیــوار

مرد نگاه به لامپ‌های روشن لوستر وسط هال، هوا را با ولع بالا كشيد و بازدم نفسش را پر صدا بيرون داد و از جا بلند شد و به‌طرف آشپزخانه رفت . زن كه ناخن‌هایش را به دندان گرفته بود و می‌جوید، زیرچشمی نگاهش می‌کرد. از صبح كه او براي خريد از خانه بيرون رفته بود و زودي برگشته بود، حس زنانه‌ای به دلش نهيب می‌زد كه مرد می‌خواهد، چيز مهمي را به او بگويد .
مرد توي آشپزخانه كنار پنجره ايستاد و به بيرون خانه نگاه كرد.
-همسايه روبه‌رویی رو می‌شناسی؟
اين را گفت و به‌طرف زن چرخيد. زن انگشت سبابه‌اش را از ميان لب‌هایش بيرون آورد و تكه ناخن جامانده مابين دندان‌هایش را تف كرد روي فرش ، سرش را به‌طرف بالا تكان داد. به ديوار روبه‌رو  خيره شد و سعي كرد تصوير همسایه‌هایی كه درطي اين يك سال ديده بود را به خاطر بياورد، به‌جای آنها ، تصوير همسایه‌های زمان کودکی‌اش بی‌اختیار توي ذهنش رژه رفتند.
با صداي مرد ، چهره‌های آشنا از ذهن زن ناپدید شدند.
-من هم نمي شناختمشون، امروز وقتي داشتم می‌رفتم بيرون، درِ پاركينگ رو که باز مي كردم، ديدم دو نفر به ديوار ساختمان ما تكيه داده‌اند و بلندبلند حرف می‌زنند.
-تو هم كشف كردي كه اينها همسایه‌های روبه‌رویی‌اند و باهاشون احوالپرسي كردي؟
نه بابا ، اون ها اصلاً حواسشون به من نبود.
-همسايه هم ، همسایه‌های قديم.
-از حرف هاشون فهميدم كه يكي بساز بفروشه و اون يكي صاحبخونه.
-يك ساله اين خونه، خونه كه چه عرض كنم، لونه رو خريديم و هنوز همسايه روبه‌رویی مون رو نمی‌شناسیم، يادش بخير قديما، وقتي يكي می‌رفت خونه جديد، همسایه‌های دور و بر ، همون روزهاي اول يه سر به خونه طرف می‌زدند و با يه كاسه آش و یا يه كم ميوه و شيريني و شربت ، باب آشنايي رو باز می‌کردند.
-به قول خودت ، قديما.
-حالا اين همسايه چه چيز مهمي گفته كه این‌قدر بهمت ريخته؟
-مرد قد كوتاه كه از حرفه‌اش فهميدم صاحبخونه است ، داشت می‌گفت كه زنم از بس بهونه گرفته، مجبور شدم اين تصميم رو بگيرم .
زن خنديد و گفت:« يادش بخير ، قديما ، زن‌ها كار خونه شون كه تموم می‌شد، يا تو حياط يكي از همسایه‌ها دور هم جمع مي شدند يا يه گوشه از كوچه زير سايه درخت می‌نشستند و این‌قدر حرف می‌زدند كه ديگه شب خسته و دهن كف كرده ، فرصت نمی‌کردند ديگه بهونه گيري كنند.
مرد سبد پر از سيب و زردآلو را از روي سينک ظرف‌شویی برداشت ، در يخچال را باز كرد و ميوه ها را توي جا میوه‌ای خالي كرد و با لبخند گفت :« كاش قديم بود وتو هم فرصت نمی‌کردی اين همه بهونه گيري كني. لااقل شب‌ها يه شام جلومون مي ذاشتي.
زن با دست راست، شانه چپش را ماليد و گفت: « تو هم از هر فرصتي براي طعنه و كنايه استفاده می‌کنی ها، حتماً مرد همسايه از آشپزي زنش تعريف می‌کرده كه تو از صبح بهم ريختي.» مرد در يخچال را بست.
-باز ما يه شوخي كرديم و تو به دل گرفتي.
زن آه كشيد و به ديوار روبه‌رو خيره ماند.
-به همين زودي خوب مي شي و دوباره كارها رو می‌اندازم رو دوشت.
مرد اين را گفت و كنار زن نشست و دستش را كه سيب سرخي ميان آن بود، به‌طرف زن دراز كرد. زن سيب را گرفت و گفت :
خسته شدم از بس كنج اين خونه تنگ و تاريك نشستم و به درودیوار خيره موندم.
مرد به پاهاي گچ گرفته زن نگاه كرد و گفت :« ديگه چيزي نمونده ، تا چند روز ديگه گچ پات رو باز می‌کنند. »
-پام رو باز كنيم ، دلم چي ؟ نمي دونم كه چرا تازگی‌ها همش احساس دلتنگی می‌کنم.
-به خاطر اينه كه چندماهه تو خونه نشستي. اگه آسانسور بود لااقل بيشتر می‌بردمت بيرون.
-اگه اين خونه نور كافي داشت ، دل آدم این‌قدر سياه نمی‌شد.  بگذريم نگفتي همسايه چي می‌گفت.
-نمي دوني بساز بفروشه چه زبوني می‌ریخت. منو ياد همون بساز بندازي انداخت  كه این‌طور سرمون شيره مالوند.
- البته بيشترش تقصير خودمون بود ، كدوم آدم عاقلي بدون شناخت و پرس‌وجو ، خونه پیش‌خرید مي كنه. حالا شانس آورديم كه بعدازاین همه دردسر لااقل اين ويرونه رو تحويلمون داد.
-جدي اكرم جون ، تو كه  اين قدر خوب، تموم سوراخ سُمبه هاي كتم رو می‌گردی، چرا وقتي نقشه ساختمون رو جلومون گذاشت ، از يارو نپرسيدي، هال و يه اتاق خوابش ، از كجا نور مي گيرند؟.
-آخه من از نقشه چي حاليم مي شه ، بعدشم مرده اين قدر قشنگ زبون می‌ریخت كه من به جاي نگاه به نقشه تو ذهنم تصوير يه قصر رو می‌ساختم.
-ولي خودمونيما ، تازه وقتي تو محضر خونه رو به نام می‌زدم، فهميدم كه سازنده ساختمون ، گوسفند فروش بوده.
زن دستش را به‌طرف عصايي كه كنار مرد بود ، دراز كرد و گفت : « پاشو اون عصا رو بده دست من و كمكم كن برم دم پنجره آشپزخونه، لااقل كمي آفتاب بگيرم . بازم خدارو شكر كه يه كم نور از اينجا به خونه مي رسه . »
مرد زير بازوي زن را گرفت و او را از زمين بلند كرد و عصا را به دستش داد.
-يه ليوان شربت بخور حالت جا بياد ، این‌قدر سر اين خونه اذيت شديم كه با صحبت ساخت‌وساز مردم هم، رنگ و رومون مي پره.
مرد كه سعي می‌کرد لبخند بزند، پا به‌پای زن قدم برداشت . به آشپزخانه كه رسيد، پنجره را باز كرد. زن نفس عميقي كشيد و با صداي بلند گفت :« آخيش ، حيف اين هواي صاف و تمیز نيست كه بی‌خودی خرابش كنيم و ازش لذت ...» .
چشم‌های زن بی‌حرکت روي خانه روبه‌رو خيره ماند و صدايش قطع شد . مرد كه به‌طرف يخچال رفته بود، ليوان شربت به دست پيش زن برگشت .
-چته ؟ درد داري؟
زن آب دهانش را محكم قورت داد و گفت :گفتي اينجا رو می‌خواهند چي كارش كنند؟
مرد ليوان  شربت را به دست زن داد و گفت :« چيزي نگفتم ، ولي اون جور كه فهميدم ، بساز بفروشه می‌گفت، خيلي زود مي كوبش و يه طبقه مازاد هم مي سازه و جريمشو مي ده. »
زن چيزي نگفت . نگاه به خانه كلنگي كه فقط چند قدم با ساختمانشان فاصله داشت ،  نفسش را كه توي سينه مانده بود، با کشیدن آهي بيرون داد.
ناهيد نیک‌ بین