نشریه شماره   213   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

دارآبــــــــاد

ناهيد نيك بين           
صداي گُمب كه به گوشم رسيد ، ناخودآگاه پاهام را از زمين كندم و توي شكمم جمع كردم. نفسم در سينه حبس شده بود.  بدون هيچ حركتي، انگار كه دست و پام فلج شده باشد، نگاه به ديوار روبه رو، منتظرماندم كه سقف روي سرم فرو بريزد ، اما ديگر نه صدا آمد و نه آن لرزش خفيف تكرار شد. كمي طول كشيد كه دست و پام جان دوباره بگيرد. با فكر اينكه شايد چيز سنگيني از دست همسايه طبقه بالا ول شده باشد كف زمين، از روي صندلي بلند شدم و به‌طرف ميز رفتم. از ميان آجیل‌های توي ظرف چند تا پسته برداشتم. داشتم مغز پسته‌ای را از پوستش جدا می‌کردم كه دوباره صداي گُمب بلند شد. اين بار همراه آن صدا ، صداي خرد شدن شيشه هم شنيده می‌شد. مثل دفعه پيش هول نكردم.
 به‌طرف پنجره رفتم و پرده را كنار كشيدم ، توي كوچه تا آنجا كه ديده می‌شد، هیچ‌چیز قابل‌توجهی نبود. روپوشم را پوشيدم و به‌طرف پشت‌بام رفتم . به پاگرد آخر كه رسيدم ، از حجم گرمايي كه در آن بالا جمع شده بود، احساس خفگي كردم. زودي در آهني پشت‌بام را هل دادم ، داغی‌اش گرماي تنم را بيشتر كرد. در كه باز شد ، بادي گرم، لباس‌های خيس از عرقم را به تنم چسباند. به همه طرف سر چرخاندم ، پشت‌بام هم خبري نبود. فقط كولرها داشتند پرسروصدا، با هم سمفوني اي اجرا می‌کردند. يكي جرينگ ، جرينگ می‌کرد و ديگري تِ تِقِ ... ت ِ تِق... . از زير كولر سمت چپي قطره‌قطره آب می‌چکید و از دریچه‌های بالاي كولر وسطي ،  آبشار كوچكي ، شرشر می‌کرد.
زير كولر آخري كه خاموش بود، لکه‌ای شکل‌گرفته بود كه آن قسمت از ايزوگام را روشن‌تر از قسمت‌های خاكستري ديگر كرده بود. لكه مثل ردّ رودخانه تا سوراخ انتهاي پشت‌بام  ادامه داشت. کناره‌های آن سفيدك زده بود و گاهي هم لکه‌های قهوه‌ای سوخته اطراف سفیدک‌ها ديده می‌شد. كمي روي پشت‌بام قدم زدم و به این‌طرف و آن طرف سرك كشيدم. نگاهم كه به ساختمان روبه‌رویی افتاد، بی‌اختیار مثل هميشه ، پشت چشم نازك كردم. اين ساختمان آينه دقم شده بود، آخر از چند ماه پيش كه بعد از يك سال سروصدا، ساختش به پايان رسيده بود ، نقطۀ ديد من را كور كرده بود. قبلاً كه اين ساختمان يك  خانه ويلايي دو طبقه بود ، شب‌ها كه دلم می‌گرفت، پرده را كنار می‌زدم  و روي صندلي می‌نشستم و به دوردست‌ها نگاه می‌کردم، به چراغ‌های روشني كه گاه به من چشمك می‌زدند و شب‌به‌شب تعدادشان بيشتر می‌شد و داشت همان‌طور از کوه‌های اطراف شهر بالا می‌رفت . پرچم‌های روي پل خيابان روبه‌رو ، وقتی‌که زير روشنايي چراغ‌ها با وزش باد، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند هم تماشايي بود. اما خانه كه كوبيده شد و آجر روي آجر رفت، پنجره خانه ما هم بسته شد. 
به لبه پشت‌بام رفتم. خانه بغلِ آينه دق ، کوتاه‌تر از ساختمان ما بود و می‌شد از پشت‌بام، دوردست‌ها را ديد. ساختمان‌های كوتاه و بلند كه رويشان پر بود از كولرهاي سفيد ، كه كناره‌هاشان  آبي رنگ بود و كانال حلبي اي  از پشتشان  به داخل ساختمان  فرو رفته بود. آنتن‌های شاخک‌دار و موشكي  را كه ديگر نگو، مثل درخت روي تمام پشت‌بام‌ها سبز شده بودند  و آنتن‌های قارچي كه می‌شد آنها را روي ساختمان‌های کوتاه‌تر ديد. آن دوردست‌ها ، کوه‌ها زير غبار محوشده بودند، نمی‌شد باور كرد كه این‌ها ، همان کوه‌هایی هستند كه زماني نه‌چندان دور، وقتی‌که خورشيد از پشت آن ، طلوع می‌کرد، انتهاي شهر مثل کارت‌پستال ِ روتوش شده ديده می‌شد.
 اين تصویر از زمان بچگي  توي ذهنم مانده بود. کوه‌های شمال شرق خانه من را به ياد محله دارآباد می‌انداخت. بعد از ازدواج ، وقتی‌که اين خانه را با وام و كلي بدهي خريديم، مشغله زياد، تفريحمان را كم كرد. دل‌خوشی‌ام اين شده بود كه شب ها با نگاه به کوه‌ها، خاطرات گذشته را مرور كنم. آن موقع ها كه پدر ما را پشت وانت سفيدش مي نشاند و مادر به او چشم غرّه مي رفت و غرغرکنان ، دستش را به‌طرف ما دراز می‌کرد و می‌گفت : «بياييد جلو بشينيد، پليس ببينه ماشين رو مي خوابونه. اون به درك ، يه وقت خداي نكرده از اون  پشت پرت مي شيد، پايين. »
خودمان را تهِ وانت مچاله می‌کردیم و با التماس از او می‌خواستیم كه بگذارد همان پشت بمانيم . بالاخره ما برنده می‌شدیم . البته با دادنِ اين قول كه از جامان بلند نشويم و میله‌ها را محكم بگيريم. مادر تا وقتی‌که به سربالایی برسيم ، پانصد بار از شيشه و آينه بغل ، ما را می‌پایید كه دست از پا خطا نكنيم. درست از اول سربالايي كه هوا خنک‌تر می‌شد و باد محکم‌تر به صورتمان می‌خورد ، كف ماشين دراز می‌کشیدیم و دهانمان را باز می‌کردیم كه شايد از شاخه‌های آويزان ِ درخت‌های روي بلندي كه ماشين آهسته‌آهسته از كنارشان رد می‌شد، دانه‌ای توت ، توي دهانمان بيفتد، كه نمی‌افتاد.
با صداي كوبيده شدن پتك به ديوار، تصاويرِ درخت‌های توت و رقص برگ هاش در خنكاي عصر يك روز بهاري از سرم پريد. بی‌اختیار به عقب چرخيدم. از پشت ساختمان ، خاك بلند شده بود. به انتهاي پشت‌بام رفتم. چند كارگر روي پشت‌بام خانه کلنگی‌ای كه دو قواره با ساختمان ما فاصله داشت ، ايستاده بودند و با پتك و كلنگ افتاده بودند به جان ديوارها. نمی‌دانم چرا باآنکه باز ديواري بالا می‌رفت و سروصدا بلند می‌شد، تهِ دلم خوشحال بودم، شايد از اينكه ديوارهاي کاه‌گلی یک‌خانه محكم می‌شد، اين احساس به من دست می‌داد. 
كارگرها بی‌اعتنا به من به كارشان ادامه  دادند. اين بار صداي گمب ، پشتِ سرِ هم شده بود. كارگري با کلنگ آجر را شل می‌کرد و كارگر ديگر آن را از ديوار جدا كرده و به پايين پرت می‌کرد، درست روي درخت خرمالويي كه هرسال آخرهاي پاييز ، شاخه‌هاش پر مي شد از ميوه هاي نارنجی‌رنگ. چند تا از شاخه هاش شكسته بود و روي زمين افتاده بود. صداي شكستنِ هر شاخه كه بلند می‌شد، انگار كه ناله درخت را می‌شنیدم، درست مثل آن شب .
 امیر بعد از سال‌ها ، ماشين خريده بود. تصميم گرفتيم كه براي هواخوری بيرون برويم. تا سوار ماشين شدم، گفتم :« بريم دارآباد. » امير لبخند زد و گفت :« اول زيارت، بعد سياحت. » به امام‌زاده صالح رفتيم و بعد از زيارت به‌طرف دارآباد راه افتاديم. خیابان‌هایی را كه فكر می‌کردیم به آن برسد را پايين و بالا كرديم، اما نشاني از دارآباد نديديم. اين بار با دقت تابلوها را خواندم ، روي يكي شان فلشي به سمت راست زده بود و نوشته‌شده بود، « دارآباد » . با تعجب كلمه را با صداي بلند خواندم و به امير نگاه كردم و گفتم :« ما كه تو اين خيابان رفته بوديم ؟پس چرا آن همه درخت را نديديم؟ » امير شانه هاش را بالا انداخت و سر بالايي را پر گازتر  رفت. خيابان  گاه تنگ می‌شد و گاه گشاد. همه‌جا پر بود ، از آپارتمان‌های شيك و پر زرق‌وبرق. آن‌قدر بالا رفتيم كه به نزديك قله كوه رسيديم. آنجا هم كلي ساختمان ، ساخته‌شده بود. امير گوشه‌ای ماشين را پارك كرد. پياده شدم. شهر زير پایم بود. با آنكه رو ارتفاع بوديم ، باز از شدت گرما عرق می‌ریختیم. چند قدم در سربالایی راه رفتم. صدايي تو گوشم می‌پیچید، صدا آشنا بود. به امير گفتم:« صدا را می‌شنوی؟» او خنديد و گفت‌:« چي كار داري به بچّه هاي مردم، آمدند اين بالا یک‌کم خوش باشند .» به چند جوان كه روي جدول كنار خيابان نشسته بودند و باهم چيزي می‌گفتند و قاه‌قاه می‌خندیدند، نگاه كردم و گفتم:« نه صداي اينها نيست ، صداي درخت‌هاست.»
 امير لب‌های پايينش را جمع كرد و بعد گفت :« برگرد تو ماشين كه معلومه بدجور خوابت مي آد. نصف شبي داري هذيون مي‌گي. » به‌طرف ماشين رفتم ، اما باز صدا را می‌شنیدم. خواستم به امير بگويم كه بيشتر تمركز كند كه صدا را بشنود، اما چيزي نگفتم. به او نگفتم كه من ناله درخت‌های توتي رامي شنوم كه از زیرستون‌های اين خانه‌ها بلند شده و به گوشم می‌رسد. 
از پشت‌بام پايين رفتم ، هنوز صداي ناله درخت خرمالو به گوشم می‌رسید.