هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   213   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

همسایگی در سه ست والیبال

محبوبه قرمز چشمه*
ست اول: بازی ایران و آمریکا / رمضان، تیر 94
بابا و مامان و پرنسسٍ بابا به مسافرت رفته‌اند؛ قبل از انداختن سفره افطار؛ تیم کارشناسی شامل محمد و علی، جهت یافتن بهترین محل سفره افطار، به گونه ای که  مشرف به تلویزیون باشد وارد عمل شدند، بچه ها یکی یکی سر می‌رسند؛ عمو عباس با تخمه؛ علی رضای عمه پروین، محمد آیین، آرمین، سمانه؛ معصومه و مبینا و مهرانا  آخرین نفرات هستند که سر سفره افطار می نشینند، بچه ها از همه گرسنه تر هستند، همسایه طبقه پایین محمد را صدا می کند و این یعنی نذری در راه است، سرک می کشیم و آشی سفره مان را رنگی تر می کند، دو چای و بشقابی خرما در سینی می گذارم و برایشان می فرستم ،  جواب تعجب بچه ها می‌شود توضیح من به اینکه روزه نمی توانند بگیرند و عاشق چای افطار مامان هستند.
مجتبی و سجاد( برادران تاچیبانا) به استادیوم رفته اند، بازی شروع می شود، ردیف می شویم به دیدن بازی والیبال؛ از یک طرف چشم ها به دنبال پیدا کردن مجتبی و سجاد از بین تماشاچیانی است که مثل یویو با دیدن دوربین بالا و پایین می‌پرند، و از طرف دیگر دل نگران امتیازات ایران و برد ایران با هر امتیاز آفرین و هورا سر می دهیم.
عباس با پس گردنی علی رضا را از مبل بلند می کند و خودش روی اولین مبل نزدیک به تلویزیون می نشیند، و لیدر می شود، استادیوم رفته ها می دانند گرفتن امتیاز یک موج مکزیکی به همراه دارد، موقع سرویس حریف، آوردن دست ها به جلو و ایجاد صدا جهت به هم زدن تمرکز حریف، و با زدن سرویس خودی و وارد شدن توپ به زمین خودی با هم شمردن یک دو سه و در صورت گل شدن هو‌ر‌اااااااااااااااااااااااااااا دست و سوت و موج مکزیکی.
سمانه همسایه واحد چهار، هندوانه می آورد و سراغ بشقاب ها را از من می گیرد، می‌گویم بیشتر تلاش کن، پیدا می کنی، بشقاب های رنگ و وارنگ و چنگال های غذا خوری را با لبخندمی گذارد روی میز و می‌گوید: جمع بی‌ریاست،
صدا به صدا نمی‌رسد، اگر حاجی بود الان باید همه به ردیف اخبار نگاه می کردیم و یا اینکه عباس و تلویزیون زوار در رفته اش را تحمل می کردیم، ایران، آمریکا را در میان سر وصدا و تشویق های ما می‌برد، راند اول تمام می شود. 
ست دوم / سانس دوم  بازی ایران و آمریکا
آگهی بازرگانی پخش می شود، با دیدن تبلیغی در مورد شامپو بچه؛ یاد طبقه پایینی می‌افتم.
دستم را می برم  بالا و می گویم:  بچه ها جمع کنید، جمع کنید، وااااااااااای اصلا یادم نبود، طبقه پایینی بچه اش تازه واکسن زده از صبح درگیره الان می خواد استراحت کنه؛ از اون ور هم مادرش قراره عمل کنه از نظر روحی حالشون اصلا خوب نیست.
محمد می گوید: رفتم براشون چای بردم؛ دیدم هرچی تعارف کردم بیاید با هم والیبال  نگاه کنیم نیومدن، همون...
همه برای چند دقیقه ساکت شدیم انگار نه انگار که نیمه دوم شروع شده، لیدرمون هم ساکت فقط نگاه می کرد،
بازی را فراموش کردم، برای عذر خواهی و دلجویی رفتم پیش همسایه پایینی، او لبخند زد و بزرگوارانه گفت که متوجه شده است که ما یادمان نبوده است.
بقیه بازی به سکوت گذشت، برای هر امتیاز ایران دو انگشتی دست می زدیم و عباس صحنه آهسته خوشحالی می کرد و امتیاز ها یکی پس از دیگری به نام ایران ثبت شد و پیروزی ایران رقم خورد.
ست سوم/ فردای بعد از برد ایران 
در آپارتمان را  که باز می کنم ، سلام من به خسروانی روی هوا یخ می زند از بی اعتنایی،  زیر لب مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا، مجتبی مجتبی گویان از بغلم رد می شود، شانه هایم را بالا می اندازم و در حیاط را باز می کنم،   با دیدن پسر ها که طناب کشیده و والیبال بازی می کنند ، به یاد برد بازی دیروز لبخندی بر چهره ام می‌نشیند ، با همان پوزیشن به همسایه هایی که از پیاده روی آمده اند،  سلام و احوال می کنم و با ادامه همان لبخند می پرسم،  شهرداری آمد برای این تیر برق کاری کند یا نه؟ خسروانی نگاه می کند و در ادامه صحبتی که نمی دانم چیست می گوید: حالا حکایت شماست، دیشب والیبال نگاه کردید و بعدشم که خب وقتی تیمتون برنده شه کلی خنده و شادی و قائمی قائمی، گل گل، مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا...
هر جمله ای که می گفت من مثل یه جورچین کاملش می کردم گل گل= محمد، مرگ بر آمریکا =عباس، قائمی قائمی =  آرمین.
واحد بالایی گفت: آقای خسروانی ما خودمان هم جوان بودیم دیگر، سخت نگیرید، مگر خود شما کشتی بازی نمی کردید؟ بعدش هم یه نیمه سرو صدا کردند بقیه اش ساکت بودند،جز مجتبی مجتبی و دستی که هر از گاهی از واحدشون شنیده می شد، سر و صدایی نداشتند.
 همسایه سمت راستی همان طوری که با کلید برای باز کردن در کلنجار می رفت، گفت: سلام  خوب قوم عجوج مجوج  دیروز بازی چطور بود؟ بالاخره یه جا آمریکا رو بردیم هاااااااااااا ، دو قلو ها همش منو از آشپزخونه می آوردن بیرون و می گفتن بیا ما هم مثل اونا زیاد بشیم. بوم بوم صدا کنیم. راستی ما مجتبی نداریم توی ترکیب تیم ملی این مجتبی کی بود؟ چیزی نگفتم که اگر می گفتم ( پسر دایی استادیوم رفته ام است که با دیدن تماشاچیان ما به هم هر چاقی را نشان می دادیم و می گفتیم مجتبی) ما را از دم تیغ می گذرانیدند، فضا تلطیف شد با این سوال خانم همسایه، و من از مهلکه جسته تمام مسیر رفت و بازگشت، دیشب را روی دور تند مرور کردم و هر دور ناراحتی که برای همسایه ها ایجاد کردیم را در ذهنم به تمام خنده هایمان کوبیدم و امتیاز سه سانس برای همسایه های خوبمان شد.