نشریه شماره   211   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

قصه خانه کاهگلی و غصه مار‌جان

ناهید نیك بین
فدای چشم هات‌، این طور نگاهم نكن‌، دارم از شرم آب می شوم‌. حتما مثل همیشه فهمیده ای كه می خواهم به چیزی اعتراف كنم‌. اما زودتر بگویم‌، این بار اشتباهم‌، شكستنِ یك لیوان نیست كه بگویی‌: « فدای سرت‌، مال دنیا ارزش حرص خوردن ندارد‌. » هیچ وقت برات نگفته‌ام كه هر بار اشتباهم را می فهمیدی‌، باآنکه مرا می بخشیدی و دل تسلی می دادی‌، باز آرام نمی گرفتم‌. آخر جرئت نمی کردم اشتباه اصلی ام را به تو بگویم‌.
وقت هایی كه از سرِ شالیزار می آمدی‌، موقع خواب می دیدم كه داری پاهای زالو خورده ات را می خوارانی‌، خودم را سرزنش می کردم كه اگر لیوان را محكم توی دستم نگه می داشتم و باز تمام فكر و حواسم نمی رفت به خانه شیكی كه پدر مصطفی تازه آن را ساخته بود‌، تو مجبور نمی شدی‌، پول یك روز كار كردنت را بدهی برای خرید یك دست لیوان‌.
سطل آب را بگو‌، آن روز كه رفتم لب رودخانه تا وَرزا را بشورم‌، آن قدر حواسم به تپه روبرو كه خانه ا‌شان بالای آن قرار داشت‌، بود كه نفهمیدم‌، وقتی آب روی ورزا می ریختم‌، سطل را هی به تنش می کوبیدم و عصبانی اش می کردم‌. سرش را كه چند بار تكان داد‌، خودم را عقب كشیدم كه شاخش به من نخورد‌. افتادم توی آب‌. تا به خودم بیایم‌، دیدم كه سطل را‌، آب دارد با خودش می برد‌. دویدم‌. با پاهای برهنه روی سنگ های رودخانه دویدم‌. اما به آن نرسیدم‌. تمام غیظم را موقع برگشت رو سر ورزا خالی كردم‌. با تركه آلوچه هی به ران هاش زدم‌. اما خیلی زود دلم برای او سوخت‌. گناه او چه بود كه تمام فكر و ذكر من شده بود‌، خانه ای كه پدر مصطفی ساخته بود‌. وقتی که او با آب وتاب تعریف می کرد كه راحت شده‌اند و دیگر نگران ِ دیوارهای خشتی نیستند كه با هر تكان كوچكی دل‌شان بریزد‌، حرصم درمی آمد‌.
به خانه كه رسیدم به روی خودم نیاوردم كه سطل را به آب داده‌ام‌. زیرچشمی نگاهت می کردم كه توی طویله و حیاط و پشت خانه سرگردان بودی‌. وقتی سرِ قوطی ِ خالی روغن نباتی را بریدی و لبه تیزش را با انبردست برگرداندی و پیچ گوشتی را بغل آن فروکردی تا سوراخش كنی‌، دلم هرّی ریخت‌. دویدم طرفت و با چاقو طناب را بریدم و از سوراخ‌ها رد كردم و گفتم‌: « سطل كنار رودخانه از دستم ول شد‌. » تو لبخند زدی و گفتی‌: « تنت سلامت مارجان‌. »
می بینی باز دارم همه چیز را می گویم‌، الاّ آن چیزی كه سال‌ها تو دلم مانده و خردادماه كه می رسد‌، یادش بغض می شود و می خواهد خفه‌ام كند‌.
یادت هست آن روز كه داشتی دانه های انارترش را توی نمک یار می سابیدی تا برای حاج یدا... زیتون پرورده درست كنی‌؟ همیشه با شروع تابستان كه راه‌ها شلوغ می شد و مسافر‌ها برای رفتن به كنار دریا از جاده ما رد می شدند‌، این كار هم به كارهای دیگرت اضافه می شد‌.
مغز گردوهای سابیده شده را كه قاطیِ انار كردی‌، گفتی‌: « پس مشت رحمان چه شد‌؟ بالاخره بهش گفتی كه بیاید دستی به در و دیوار خانه بزند ؟» من نگاهم را از روی‌، دیوارهای کاه گلی خانه كه همه جاش طبله كرده بود و خاکش روی حصیر ریخته بود‌، برداشتم و فقط سرم را به طرف پایین تكان دادم و چیزی نگفتم‌.
- یعنی این قدر سرش شلوغه كه هنوز فرصت نكرده یکسر به خانه ما بیاید‌؟.
نمی دانم حرف تو کلافه‌ام كرده بود‌، یا سروصدای مرغ و جوجه‌ها‌. فقط می خواستم بهانه ای گیر بیاورم كه حرف را عوض كنم‌. كه كلاغ آن را به دستم داد‌.
- مار جان نگاه دارد خودش را خفه می کند از غار‌. نكند می خواهد از جوجه‌ها كش برود‌؟ مرغ‌ها هم كه وحشت زده‌، سیخ یکجا ایستاده‌اند‌. غروب شده و میل ندارند بروند لانه ها‌شان‌.
زیتون‌ها را ریختی توی مایه انار و مغز گردو و گفتی‌: « ماشاا... آن قدر بزرگ شده‌اند كه كلاغ دیگر حریف‌شان نشود‌. » بلند شدی و از ایوان پایین رفتی و كنار شیر آب نشستی و دست و صورتت را شستی‌.
- چه قدر هوا دم دارد‌، بعدازاین تفت و گرما نكند باران بگیرد‌. معلوم نیست نشاهای برنج چه وضعی دارند‌؟..
من كه از صبح دنبال بهانه بودم كه برای دیدن فوتبال جام جهانی ایتالیا‌، به خانه مصطفی بروم‌، گفتم‌: « خوب الآن می روم یکسر به زمین می زنم‌. » تو به آسمان نگاه كردی و گفتی‌: « حالا كه هوا تاریك شده ؟»
مانده بودم چه بگویم كه یاد مشت رحمان افتادم‌.
- سر راه هم یکسر به مشت رحمان می زنم‌. حتما دیگر این موقع به خانه آمده‌. اگر هم دیر شد دلواپس نشو‌، می روم خانه مصطفی‌، شب همان جا می خوابم‌، راستی یادم رفت بگویم‌، مادرش چند روز پیش كه من را دید‌، گفت به دخترعمه جان سلام برسان‌.
تا فرصت كنی چیزی بگویی‌، من دمپایی هام را پوشیدم و به طرف در دویدم‌. ورزا خودش را به دیوار طویله می زد‌.
اولین بار بود كه آن موقع شب بیرون می رفتم‌. هوا تاریك شده بود‌، تمام راه را دویدم‌. وقتی به خانه مصطفی رسیدم‌، او و برادرش مرتضی روی ایوان نشسته بودند و تند تخمه می شکستند‌. پدر و مادر‌شان توی اتاق خوابیده بودند‌.
- چه خوب كه آمدی‌؟ تاریك كه شد‌، گفتم كه حتما كلثوم خاله اجازه نداده بیایی‌.
كنار مصطفی نشستم‌. قلبم بی خودی داشت تاپ تاپ می زد‌.
مصطفی زد به شانه‌ام و گفت‌: « شیری یا روباه ؟»
بدنم داغ کرده بود‌. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام تا شاید صدای قلبم كم شود‌.
- لال شدی‌؟ امتحان‌ها را خوب دادی‌؟
مرتضی گفت‌: «حالا همین امشب می شود‌، از درس و مدرسه حرف نزنید‌.
مصطفی پاكت تخمه را به طرف من گرفت و گفت‌: «به نظرت برزیل برنده‌است یا اسكاتلند‌؟ »
من كه دلم داشت مثل سیر و سركه می جوشید‌، چیزی نگفتم‌.
مرتضی خندید و گفت‌: « خوب معلوم است برزیل‌. »
- نظر تو چیه كریم‌؟.
نمی دانم چرا به دیوارهای گچ كاری شده خانه كه نگاه می کردم‌، صدای تاپ تاپ قلبم بلندتر می شد‌. تو با آن كمر خمیده ات به نظرم می آمدی كه روزی چند بار خاک های روی حصیر را جارو می کردی‌.
- كریم حواست كجاست‌؟.
بلند شدم‌.
- وا‌.‌.‌. كجا‌؟.
- باید برگردم خانه‌.
پله‌ها را دوتایکی كردم و به حرف مصطفی محل نگذاشتم كه می گفت‌: « اصلا چرا آمدی‌؟ خوب این وقت شب‌، خوف می کنی پسر‌.‌. .»
دویدم‌. حالم از خودم داشت به هم می خورد‌. با آنكه مشت رحمان را بار‌ها دیده بودم اما پیغامت را به او نگفته بودم‌. حتی آن شب كه از كنار خانه ا‌شان رد شدم با آنكه صدای سرفه‌اش را هم از توی حیاط شنیدم‌، به روی خودم نیاوردم و تندی از آنجا دور شدم‌.
صدای خس خس نفسم را می شنیدم‌، نه به موقع ِ رفتنم كه واق واق سگ‌ها قطع نمی شد و نه به وقت برگشت كه انگار لال شده بودند‌. آن قدر تو فكر مشت رحمان و تو و خانه امان بودم كه یادم رفته بود‌، نیمه شب است‌. فقط خوبی اش آن بود كه خیلی‌ها برای دیدن فوتبال بیدار بودند‌. از كنار خانه‌ها كه رد می شدم‌، صدا‌شان را می شنیدم‌.
یک لحظه احساس كردم كه صدایی از توی زمین به گوشم رسید‌. تندتر دویدم‌. فكركردم جنی شده‌ام‌. اما كنار جاده بودم كه یك هو انگار زمین زیر پایم مثل موج حركت كرد‌. چندین بار رفت وبرگشت‌، پر صدا‌. داشت نعره می کشید‌. فقط چند لحظه این تكان ادامه داشت‌. بعدش فقط خاك بود و دادوبیداد و تاریكی‌.
چنددقیقه ای‌، سرجام میخكوب شدم‌. ویرانی گسترده‌؟ مثل نمایش یك فیلم بود‌. پلك هام را چند بار بستم و باز كردم‌، چشمم كه به تاریكی عادت كرد‌، دوباره راه افتادم‌. پاهام می لرزید‌. گردوخاک داشت خفه‌ام می کرد‌. آسفالت جاده ترک های بزرگ برداشته بود‌. پام به تیزی لبه چاله‌ها می خورد‌. گیج از وسط جاده راه می رفتم كه احساس كردم صدای شالاپ و شلوپ آب بلند شده‌. شلوارم خیس شده بود‌. فكر كردم رودخانه مسیرش را به سمت جاده تغییر داده‌، اما بعد‌ها فهمیدم كه لوله اصلی آب تركیده بود‌. از جاده بیرون زدم‌. آن قدر مسیر از خشت و آجر و چوب پر شده بود كه نمی دانستم چه طور خودم را به خانه برسانم‌. بالاخره رسیدم‌. از درخت گردویی كه سر كوچه بود و برگه‌اش سایه روشن می شد‌، راه را پیدا كردم‌. هیچ خانه ای آنجا نبود‌. صدای جیغ و ناله سرم را پر كرده بود‌. چند دانه تخمه ای را كه خورده بودم بالا آوردم‌.
كف پام را روی زمین می کشیدم‌. چند بار کله معلق شدم‌. نفسم داشت بند می آمد‌. خانه‌مان را نمی دیدم‌. فقط تلی از خاك و چوب و سیمان روبه روم بود‌. داد زدم‌: « مارجان .» و سرم را روی ویرانه‌ها گذاشتم‌. صدای ناله ات را می شنیدم‌. دنبال بیل گشتم‌. پیداش نكردم‌. با دست تکه های کاه گل را كه انگار سنگ شده بود‌، كندم‌. با هر تکانی كه به تخته چوب‌ها می دادم‌، ناله ات بلندتر می شد‌. تا خود صبح خاک‌ها را كنار زدم و گریه كردم‌.‌.‌.
سه روز بعد خیلی‌ها آمدند كمك‌، هیكل بی جانت را از زیر آوار‌، بیرون آوردند‌. صورتت را لایه ای از خاك پوشانده بود‌. هرچه داد زدم جوابم را ندادی‌. دیگر صدایم را نمی شنیدی‌. كاش آن سه شب و روز كه مثل دیوانه‌ها خاک‌ها را زیرورو می کردم ‌، بهت گفته بودم كه از قصد پیش مشت رحمان نمی رفتم‌، تا شاید خانه بریزد و تو مجبور شوی آن را از نو بسازی‌.
حالا خودم مهندس شده‌ام و خانه را ساخته‌ام ‌، بهتر از خانه مصطفی‌. اما باز دلم چیز دیگر می خواهد‌، اینكه به جای عكس روی سنگ قبرت ‌، موقع درد دل هام ‌، خودت با آن چشم های مهربانت نگاهم كنی.