هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   210   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

مهمان هاي خوانده

ناهيد نيك بين
از بس چشم‌هایم تو تاريكيِ اتاق دودو زده، می‌سوزد ؛ اما خوابم نمی‌برد. تمام حواسم به صداي شكستنِ چيزي است كه  گرم خواب نشده ، بيدارم كرده بود . زودي از جام بلند شده بودم، تا سروگوشی، آب بدهم. اما هنوز چند قدمي از تخت دور نشده بودم كه صداي امير، وسط ِ اتاق ميخكوبم كرد. 
-باز فضوليت گل كرد؟ مثلاً مي ري از چشمي به در روبه‌رو خيره مي شي كه چي بشه ؟ خب معلومه ديگه ، باز احمدي و زنش دعواشون شده. يا مرده دوباره جونور خريده ، يا زنش باز چشمش افتاده به يه وسيله آنتيك و گرون ،  قهر و ناز راه انداخته كه احمدي هرچه زودتراون رو براش بخره . 
 برگشتم و روي تخت دراز كشيدم. تصوير درختچه فلزي ِ بزرگي كه هفته پيش كارگرها با هنّ و هن آن را از پله بالا  آوردند و جلوي در آقاي احمدي گذاشتند ، جلوي چشمم ظاهر شد. زود تصوير را رها كردم و گفتم :«  پس چرا بی‌سروصدا بودند. هميشه اول صداي داد و هوارشون بلند مي شد و آخرش چيزي می‌شکست. بعدشم فكر كنم سر جريان ماره، زنش قهر كرده و رفته خونه پدرش . خانم كريمي همون روز اون رو چمدون به دست تو پاركينگ ديده بود. شايد هم  آشتي كرده و برگشته خونه .  مطمئني خونه اند؟ » 
-از كجا بدونم. مگه من مفتشم كه تو كار مردم فضولي كنم. 
امير اين را گفت و درحالی‌که پتو را رو خودش می‌کشید، به‌طرف ديوار چرخيد. من هم كه بی‌خوابی خسته‌ام كرده بود، از دستش ناراحت نشدم و شروع كردم به حرف زدن. 
-آقاي احمدي هم چه جونورهايي رو بر مي داره مي ياره خونه. به قول خودش كُروكُديل كوچولوش كم بود، حالا مار هم بهش اضافه... 
با شنيدن ِ صداي خرخر امير ، جمله‌ام را ناتمام ول كردم . 
چشمم را كه می‌سوزد، با كف دست می‌مالم. بی‌خوابی کلافه‌ام كرده . كاش مادر كنارم بود و مثل قديم  برام قصه می‌گفت. 
یک‌شب قصه بز زنگوله پا ، یک‌شب سفیدبرفی و هفت كوتوله و شب ديگر، مهمان‌های ناخوانده و...
 هرچند شب در ميان ، مادر قصه كم می‌آورد، و همان قصه‌های قبلي را از نو برام  تعريف می‌کرد. من هم براي اينكه او انگشت هاش را شانه كند و لاي موهام فرو ببرد، غر نمی‌زدم كه ازبس اينها را برام تعريف کرده‌ای ، همه را از بَرم. 
قصه مهمان‌های ناخوانده را بيشتر از همه دوست داشتم. با همان تق‌تق ِ اول كه مادر با زدن زبان به سقف دهانش ، صداي آن را در می‌آورد، چشم هام را می‌بستم و گنجشك را زير پلك هام مجسم می‌کردم . با بال‌وپر خيس و نوكي كه از سرش آب می‌چکید . گنجشك آن‌قدر ورجه‌ورجه می‌کرد كه خواب را از سرم می‌پراند.  توي ذهنم، زودي براش جا پيدا می‌کردم. همان موقع كه مادر با صداي نازك می‌گفت :« من كه جیک‌جیک می‌کنم برات، تخم كوچيك می ذارم برات، بذارم برم . »  لانه‌ای روي درخت مو كه از اين سر حياط تا آن سر حياط كشيده شده بود ، براش می‌ساختم. سخت‌ترین كار،  پيدا كردن جايي براي خانم گاوه و آقا الاغه بود، كه آنها را هم تو اتاق تكي ِ آخر حياط جا می‌دادم . همان‌جا توي ذهنم. 
چشمم با تصوير در همِ  گربه و سگ و... گرم می‌شود كه صداي پارس پشمك بلند می‌شود.   قلبم تند می‌زند. هیچ‌وقت نصفه‌های شب صداي او را نشنيده بودم .روي تخت می‌نشینم. حالا كاسي جان هم با او هم‌صدا شده. گاه كر می‌کشد و گاه بعد از پشمك، صداي« هاپ ... هاپ » درمی‌آورد. ظريف و کش‌دار. امير نچ نچ كنان وول می‌زند و می‌نالد : « چشه اين حيوون؟ خوب ساكتش كن، تا صداي همسايه هارو در نياورده. » با حرص پتو را كنار می‌زنم و می‌گویم: « برند جلوي ِ خانم صفايي رو بگيرند كه سگش ساختمون رو گذاشته رو سرش. »
به هال می‌روم. برق را روشن می‌کنم. كاسي جان پرانرژی‌تر داد می‌زند :« هاپ... هاپ...» انگار هاپ را دارد قرقره می‌کند. به‌طرف قفس می‌روم. با چشم‌های وق زده نگاهم می‌کند. 
-قربون چشمات ، شلوغ كني ، خانم كريمي مي ياد درمون رو مي زنه ها . 
كاسي جان درحالی‌که توي قفس بالا و پايين می‌پرد ، می‌گوید:« كيه... كيه...»
نصفه بلالي را كه روي ميز است، بر می‌دارم و در قفس را باز می‌کنم. او از سروصدا می‌افتد و آن را تو چنگال هاش می‌گیرد نوكش را روي آن می‌کشد.  همان‌جا روي صندلي رو به روي قفس می‌نشینم. 
باز صداي پشمك بلند شده . صداش نزديك و نزدیک‌تر می‌شود. كاسي جان بلال را ول می‌کند و خودش را به میله‌های قفس می‌زند . گاه سوت می‌کشد و گاه هاپ ... هاپ می‌گوید. زودي بلند می‌شوم و چادر مشكي را روي قفس می‌اندازم و برق را خاموش می‌کنم ، تا شايد صداش قطع شود. قفس زير چادر تکان می‌خورد. قلبم تند به قفسه سینه‌ام می‌کوبد. نگاهم تو همان تاريكي به قفس است كه صداي كشيده شدن چيزي را روي در می‌شنوم. يكي دارد در می‌زند . از صداي كشيده شدن ناخن هاش روي چوب چندشم می‌شود. حالا ديگر تپش قلبم آنقدر زياد شده كه احساس می‌کنم،  دارد از پشتم بيرون می‌زند. امير برق هال را روشن می‌کند . روبه روم می‌ایستد . با آن موهاي سيخ شده و چشم‌های سرخ ، انگار كه برق گرفتدش. 
-خوب درو باز كن. 
چيزي نمي گويم. صداي جيغي بلند می‌شود. امير در را باز می‌کند. از لاي پاهاش گلوله پشمي می‌آید تو . دور امير می‌چرخد و باز از خانه بيرون می‌رود. پشمك است. پاهام را كه انگار چسبيده به زمين با زحمت تكان می‌دهم و به‌طرف در می‌روم امير با دهان باز و چشم‌های از حدقه درآمده دارد به روبه‌رو نگاه می‌کند . كنارش می‌ایستم و رد نگاهش را دنبال می‌کنم. 
می‌خواهم جيغ بكشم ، صدام در‌نمی‌آید. در خانه آقاي احمدي باز است و كركديل كوچولو وسط چارچوب در ايستاده . شيشه چيزي مثل آکواریوم ِ دو تيكه  كه آقاي احمدي براي نگهداري مار و كروكديلش درست كرده بود. زير تابلو فرش بزرگ ابریشمی‌ای كه بالاي آن نصب بود و حالا روش افتاده بود ، خردشده . خرده‌شیشه‌ها روي سراميك قهوه‌ای كف اتاق برق می‌زند. فرش ابريشم وسط هال جمع شده  و كنار در افتاده. چيزي سياه روي آن می‌لغزد. 
-دزد ، دزد... 
صداي خانم صفايي است كه انگار از ته چاه در می‌آید. روي پله‌ها نشسته . ننشسته، پهن‌شده . پشمك  سراسيمه گاه دورش می‌چرخد و گاه دستش را می‌لیسد. ياد چيز سياه كه می‌افتم با تمام قدرت داد می‌زنم :« مار... » حالا مار از روي فرش پايين خزيده و دارد به‌طرف در می‌آید .