هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   209   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

ويـلايي روي تــپـــه

آقاي «الف» روي كاناپه خوابيده بود‌. نه نخوابيده بود‌، دراز كشيده بود و سعي مي‌کرد بخوابد‌. مهتاب‌، از پنجره بزرگ هال به داخل خانه سرك كشيده و نيمي از آن را روشن كرده بود‌، درست تا آنجا كه كاناپه قرار داشت‌. با هر تكان آقاي «الف»‌، پيشاني بلندش‌، سايه روشن مي‌شد‌. پيشاني ِ آقاي الف قبلا اين قدر بلند نبود و تا وسط سرش كشيده نشده بود‌. به قول خودش‌، روزگار با او اين كار را كرده بود‌. هر وقت نگاه خيره دوست و آشنايي را روي قسمت جلوي سرش مي‌ديد‌، مخصوصا كه آن شخص از اوضاع ساخت وساز از او سؤال مي‌کرد‌، دستي روي پيشاني مي‌کشيد و در جواب به او مي‌گفت‌: « همين قدر بگويم كه با هر خانه‌اي كه ساختم‌، يك دسته از مو‌هاي جلوي سرم ريخته‌است‌. »
اما حالا‌، در شبي كه داشت لحظه به لحظه به سحر نزديک‌تر مي‌شد‌، اين نگراني ريختن موهايش نبود كه خواب از سرش ربوده بود‌، چيز مهم‌تري بود مه توي ذهنش وول مي‌خورد‌.
- كاش آقاي« ب»را هيچ وقت نديده بودم‌. كاش او را براي صرف چاي به ويلا دعوت نكرده بودم‌. خودش كم بود‌، زنش را هم با خودش آورده بود‌.
آقاي الف با هر غلتي كه روي كاناپه مي‌زد‌، اين حرف‌ها را با خودش مرور مي‌کرد‌.
افکار خودش كه از سرش افتاد‌، صدا‌هاي ديگران توي سرش مي‌پيچيد‌، گاهي گنگ و نامفهوم و گاه بلند و واضح‌.
- خوشت اومد رفيق‌، حال کردي چه زميني برات پيدا كردم‌؟ بعد از اين همه سال‌، هم ازش استفاده كردي‌، هم کلي سودش رو بردي‌. اما اين يکي زمين رو نديدي‌! البته خانمم مي‌گه همش رو براي خودمون نگه داريم‌، من هم اول نقشه‌ام همين بود‌، اما حالا كه طرفم شما هستي و دوستت دارم‌، مي‌خوام بازم خيرم به شما برسه‌، بنا بر اين پيشنهادم اينه كه يه قطعه‌اش رو براي خودت برداري‌. الآن قيمتش مفته‌، چند تا خونه كه دور و برش ساخته بشه‌، و آب و برق براس بياد‌، قيمتش يه دفعه سر به فلك مي‌كشه‌.
چشم‌هاي زن آقاي« ب»كه گاهي گرد و قلمبه مي‌شد و گاهي ريز و بادامي‌، توي ذهن آقاي« الف» مجسم شد‌. فقط چشم هايش ديده مي‌شد و صورتش تار بود‌. اين دفعه صداي اون بود كه توي گوشش طنين مي‌انداخت که چشم توي چشم خانم «الف» دوخته بود و داشت ذهنش رو شستشو مي‌داد‌.
‌– مگه « ب» راضي مي‌شد اون زمين رو بخره؛ فقط پافشاري من بود كه به اين كار وادارش کرد‌. هنوز نخريده با دو برابر سود‌، مشتري پاشه‌. اما من گفتم بايد همون نوك تپه برام ويلا بسازه‌، وگرنه‌، نه من نه اون‌!
و اين بار چشم‌هاي سرخ شده خانم «الف» مثل دو كاسه خون‌، زير پلک هايش پس و پيش رفت‌. درست وقتي که او گفته بود كه ديگر حوصله ساخت وساز را ندارد‌.
هوا را با ولع بلعيد و بازدمش را با آهي بيرون داد‌. روي كاناپه نشست‌.
- اين هم از شانس ماست كه از همه آدم‌هاي دنيا‌، بعدازاين همه سال« ب»بنگاهي‌، جلو راهم ظاهر شود‌، اون هم اين سر دنيا‌.
- هي هي پدر جان‌، كوه به كوه نمي‌رسه‌، آدم به آدم مي‌رسه‌.
اين بار صداي پدربزرگ بود كه بي‌تصوير تو سرش تكرار مي‌شد‌.
با صداي آهسته زمزمه كرد‌: « راست مي‌گفتي‌، بابايي كه كار اين دنيا تمامي نداره‌. چشم آدما هيچ وقت سير نمي‌شه‌. »
از روي كاناپه بلند شد و به طرف تراس رفت‌. در را كه باز كرد‌، خنكيِ هوا صورتش را قلقلك داد‌. او بي‌اعتنا به لرزشي كه از توي كتفش گذشته بود‌، به روبه رو نگاه كرد‌. برق‌هاي آپارتماني كه درست روي درخت‌هاي نارنج ساخته شده بود و جاي آن خودنمايي مي‌کرد‌، خاموش بود‌، اما خانه در گرگ وميش هوا‌، با آن سنگ‌هاي مرمر سفيد‌، کاملا ديده مي‌شد‌. آقاي« الف» به درخت‌هايي فکر کرد كه روزي تا آن بالا‌ها‌، ادامه داشت‌. هميشه آن موقع‌ها به نظرش مي‌آمد كه آخرين درخت‌ها به آسمان بوسه مي‌زنند‌.
- همين جا بهترين جاست‌، براي ويلا‌سازي‌. اين را خانم «الف»گفته بود‌. اول خواست مخالفت كند و از زير درد سري كه مي‌دانست براي ساخت اراضي كشاورزي پيدا خواهد كرد‌، شانه خالي كند‌، اما بعد‌، فكر كرد با آنكه مشغله‌اش توي تهران زياد است‌، اما مي‌ارزد كه سالي چند بار براي تجديدقوا به اينجا بيايد‌.
- بايد خانه را كنار همين رود بسازي‌. چندطبقه‌. تو هر طبقه‌اش هم تراس داشته باشيم‌، مي‌خواهم صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم‌، روي آن بايستم و با هر نفس‌، عطر بهارنارنج رو وارد ريه هام كنم‌. كوه روبه روم باشه و رود خونه زير پام‌، از صداي شرشر آب‌، انرژي مي‌گيرم‌.
آقاي « الف» چشم هايش را چندين بار بست و باز كرد كه ياد تمام رفت وآمد‌ها و ملاقات‌هاي اين و آن از سرش بپرد‌. به ميله‌هاي تراس تكيه داد و سرش را به طرف پايين خم كرد‌. درجايي كه روزي رودخانه از آن رد مي‌شد‌، فقط گودالي دراز ديده مي‌شد كه علف‌ها و بوته‌هاي خار روي آب كثيفي كه از فاضلاب‌ها بيرون مي‌آمد‌، را پوشانده بود‌. او به حال برگشت و كتش را روي دوشش گذاشت‌. از كنار اتاق خواب خانم «الف» رد شد‌، بي‌آنکه سرش را به طرف اتاق بچرخاند‌. بعد از رفتنِ آقاي «ب» و خانمش‌، بگوومگوي آن دو از همان دم در شروع شده بود‌.
- واسه چي قبول نكردي زمين رو ببيني‌؟.
- ببينم كه چي بشه‌. ويلا ويلاست ديگه‌، مگه اينجا چشه‌؟.
- چشه‌؟ هيچ چي‌، فقط دررو كه باز مي‌کني‌، مي‌خوري به در و ديوار و آدم‌. آپارتمان‌ها تموم ويوي سبز جلوي خونه رو كور کرده‌اند‌. اعصاب برام نمونده‌.
- مثلا بالاي تپه ويلا بسازي‌، مشكلت حل مي‌شه‌؟ بنده خدا ما كه فقط فرصت داريم چند روز در سال به اينجا بيايم‌، فايده اين همه درد سر چيه‌؟.
خانم «الف» كه بلند شده بود و به اتاق خواب رفته بود و در را محكم بسته بود‌، صداي آهسته او را نشنيده بود كه مي‌گفت‌: « ديگه انرژي ندارم‌.»
از خانه بيرون رفت‌. آهسته قدم بر داشت‌. كفشش كه روي سنگريزه‌هاي کنده شده آسفالت مي‌خورد‌، صداي خش خش بلند مي‌شد‌. وقتي خانه را ساخته بود‌، آنجا خاكي بود‌. اصلا کوچه‌اي نبود كه آسفالت باشد‌.
چند قدم كه سربالايي را طي كرد‌، نفس كم آورد‌. قدم هايش را کوتاه‌تر برداشت‌. نگاهش سرگردان به همه طرف كشيده مي‌شد‌. آپارتمان‌ها با تراس‌هاي بزرگ و زيبا كنار هم رديف شده بودند ‌، درست تا بالاي تپه‌. با دست راستش‌، كتف چپش را كه تير مي‌کشيد‌، ماليد‌. درد از روي شانه تا نوك انگشتش كشيده مي‌شد‌. ايستاد به آخرين نقطه سربالايي نگاه كرد‌. آپارتمان‌ها ‌، انگار داشتند به آسمان بـــــوسه مي زدند.                 ناهید نیک بین