هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   208   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

آپارتمان، اونم نوساز!

تصوير خانم رحماني توي ذهنم پس و پيش ميرود، با لبهاي جمع شده که چروک روي صورتش را عميقتر کردهاست.

هميشه وقتهايي که عصباني است اين طور ميشود. کتاب فيزيک را روي سينه ميگذارد. روبه روي دانش آموزان راه ميرود. اين موقعهاست که صداي پاشنه هايش روي مخ است. او راه ميرود و زيرچشمي به دانش آموز خاطي نگاه ميکند. بيشتر اوقات سنگيني نگاهش اذيتم ميکند، آن قدر که خجالت زده سرم را پايين بيندازم و خواب از سرم بپرد.

- حواست کجاست بچه؟ چسب رو بده به من.

صداي پدر است که روي چهارپايه ايستاده و کف دستش را روي لبه روزنامهاي که به شيشه چسباندهاست، گذاشته. تصوير خانم رحماني از سرم ميپرد. تکهاي از نوارچسب را باز ميکنم و با دندان آن را ميبرم و به پدر ميدهم. او لبه بالاي روزنامه را به شيشه ميچسباند و از چهارپايه پايين ميآيد و ميگويد: «اين هم از اين .»

چهارپايه را گوشه اتاق کنار رختخوابهاي کوه شده ميگذارد و نگاه به آشپزخانه ميگويد: «خانم بقيه کارها باشه براي فردا، هممون خستهايم.» مادر سيني چاي به دست به طرف ما ميآيد. آن را ميگيرد جلوي پدر که حالا نشسته و به رختخوابها تکيه دادهاست. او استکان چاي را از روي سيني برميدارد و به روزنامههاي چسبيده به شيشه نگاه ميکند و ميگويد: «کاش پردههاي قديمت رو ميزدي، تا پول دستم مياومد .»مادر مينشيند کنار پدر و ميگويد: «اولا که اون پردهها اندازه اينجا نبود، بعدشم اگر هم اندازه ميشد، تنبل ميشديم و خريد پرده رو عقب ميانداختيم. حيف نيست خونه نو و پرده کهنه؟ »

پدر چاي را پر صدا هورت ميکشد. استکان را روي سيني ميگذارد و ميگويد: حواست به دخل وخرج خونه باشه، درسته که ديگه از اجاره دادن خلاص شديم، اما از اول برج قسط بانک شروع ميشه!

منتظرم غرغرهاي مادر شروع شود، اما او لبخند ميزند و ميگويد: « هر چي باشه از کرايه دادن و منت کشيدن صاحبخونه که بهتره. اين آخري که پدرم رو در آورد. خونه که نبود، لونه بود. »

به در و ديوار خانه نگاه ميکند و ادامه ميدهد: « راحت شدم از اون سوسک دوني. دلت ميآد آپارتمان، اون هم آپارتمان نوساز .» بلند ميشود و رختخواب من را به اتاق ميبرد. زود بگير بخواب که صبح مثل هميشه با غرولند از خواب بيدار نشي که ديگه هيچ بهونهاي نداري.

به اتاق ميروم و خودم را روي رختخواب پرت ميکنم. دلم غنج ميرود. ديگر امشب مجبور نيستم مثل شبهاي گذشته، دستم را روي گوشم بگذارم که غرغرهاي مادر را نشنوم: «ازشوهرخواهرت ياد بگير هنوز دو سال از عروسي شون نگذشته خونه خريده، اون هم خونه نوساز، منِ بدبخت رو بگو که بايد تا آخر عمر زير سايه صاحبخونه زندگي کنم .»

با آنکه گوشم را ميگرفتم اما باز حرف هايش را ميشنيدم. مگر آنکه سوسکي از سوراخ گوشه حمام بيرون ميآمد و حواسم را پرت ميکرد. گاهي هم که تازه خوابم ميبرد، از سروصداي موتور پسر صاحب خانه که آن را درست پشت پنجره ما ميگذاشت، بيدار ميشدم و تا ساعتها خوابم نميبرد. بيشتر روزها سرکلاس چرت ميزدم و دبيرها با طعنه و کنايه شرمندهام ميکردند.

چشم هايم را ميبندم. فردا قيافه خانم رحماني ديدني است، وقتي که سرحال و قبراق چشم تو چشمش ميشوم. هنوز چشم هايم گرم نشده که صدايي مثل چرخش پرههاي هلي کوپتر از توي ديوارها بلند ميشود. همان موقع صداي مادر را هم ميشنوم که به پدرمي گويد: « مگه اينجا پمپ داره ؟»

- پمپ چيه خانم؟.

برق هال روشن ميشود. سرم را بلند ميکنم. مادر سرش را گذاشته روي ديوار.

- فکر کنم صداي آسانسوره.

صدا که قطع ميشود، سرم را روي متکا ميگذارم. صداي مادر دوباره بلند ميشود.

- هستي جان ساعت رو کوک کن که خواب نموني، من که خستهام فکر نکنم فردا صبح زود از خواب بيدارشم. بابات هم مرخصي گرفته يه کم بيشتر بخوابه.

ساعت گوشي ام را کوک ميکنم. پلکهايم از خستگي بسته ميشود.

هرچه سعي ميکنم که پلک هايم را باز نگه دارم، نميشود. صداي خنده بچههاي کلاس بلند ميشود. خانم عزيزي کتاب زيست را محکم ميکوبد روي نيمکت... بامب...

از خواب ميپرم. عرق صورتم را با کف دستم پاک ميکنم. نور لامپ هال، اتاقم را کمي روشن کرده. با آنکه قلبم هنوز تاپ تاپ ميزند، اما خوشحالم که همه چيز توي خواب بوده. مادر کنار در ورودي ايستاده و از چشمي بيرون را نگاه ميکند. صداي خواب آلود پدر بلند ميشود.

- چه قدر ترسويي زن، صداي در پارکينگ بود. حتما همسايهها ماشينشون رو آوردند تو.

برق هال خاموش ميشود. دوباره چشم هايم را ميبندم. از اين پهلو به آن پهلو ميشوم. خوابم نميبرد، حواسم به هوهويِ هواکشِ حمام است. همان طور دراز کشيده داد ميزنم: « مامان مگه برق توالت روشنه ؟» مادر با صدايي که بيشتر شبيه نالهاست ميگويد: «حتما هواکش توالت يا حموم همسايههاست. موقع خريد حواسمون نبود که هواکش همه طبقات يکيه. زياد بهش فکر نکن، بگير بخواب .» از کنار ديوار حمام صداي شرشر آب بلند ميشود و چيزي کوبيده ميشود روي سقف. انگار سنگ پا از دستشان افتاد.

پدر با صداي بلند ميگويد: «لعنت خدا بر شيطان، چه قدر بيملاحظه. وقت کم آوردند نصف شبي رفتند حموم .»

نمي دانم کي خوابم برده که از صداي وزوز بيدار ميشوم. کمي که هوشيار ميشوم، صداي گنگي را ميشنوم. گوشم را به زمين ميچسبانم صدا از طبقه پايين است. به گوشي ام نگاه ميکنم. هنوز دو ساعت مانده که به مدرسه بروم. ميترسم که دوباره بخوابم و دير از خواب بيدار شوم. بلند ميشوم. برق را روشن ميکنم. چند متکا ميگذارم پشتم و به آن تکيه ميدهم. کتاب فيزيک را باز ميکنم و جلوي صورتم ميگيرم. جملههايي که با ماژيک زيرش خط کشيدهام را ميخوانم. پلک هايم سنگين ميشود. کتاب از دستم ميافتد. با زحمت چشم هايم را باز ميکنم. اصلا يادم نميآيد که کدام جمله را ميخواندم. با دو انگشت پلک هايم را باز نگه ميدارم. دستم خسته ميشود. چند بار چشم هايم را ميمالم و به متکاها تکيه ميدهم.

وقتي چشم هايم را باز ميکنم نور خورشيد تا وسط اتاق سرک کشيده . به ساعت نگاه ميکنم. خشکم ميزند. ساعت دهاست.

امروز ديگر لازم نيست از شرمندگيِ چرت زدن توي کلاس ، سرم را پايين بيندازم.

 

ناهيد نيک بين