هرهفته شنبه ها - سال سیزدهم

پرتیراژترین نشریه صنعت ساختمان

نشریه شماره   207   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

زمین ناغافل لرزیده بود

هم زمان با آن تكان هول انگيز، صدايي مثل گرومبِ آسمان قرنبه بلند شده بود؛ نه آسمان قرنبه نبود. گويي خميازه غولي بزرگ بود كه پس از سالها خواب سنگين در زيرزمين، حالا با فرورفتنِ پايههاي آهنيِ ساختمانها توي تنش، عصباني از خواب پريده بود و اعضاي بدنش را کش وقوسي داده بود و بازدم خميازهاش را بريده بريده، اما پر صدا بيرون داده بود. بعضي غرغرهاي آهستهاي را قبل از بيدار شدنش، شنيده بودند، اما آن قدر غرق روز مرِّگيهاي زندگي بودند كه به راحتي از آن گذشتند.

هرچه بود نهيب صدا زودي فروكش كرد، اما صداي تق تق افتادنِ آجرها و جرينگ جرينگ ِ شكستنِ شيشهها، پس ازآن تكان، هنوز ادامه داشت. سقف و ديوار بعضي از آسمان خراشهاي شهر فرو ريخت و اسكلت بعضي ديگر كج شد. آدمهاي ساكنِ برجهاي كج شده، گوشهاي از خانه در خود مچاله شدند و جرأت نكردند در آن تاريكي از پلههايي كه ترکهاي عميق برداشته بودند و اصلا معلوم نبود به چه شكلي در آمده بودند، پايين بروند.

تعدادي از ساختمانهاي بام شهر در دامنههاي شمالي، مثل آدمهايي كه گاه هنگام شب، در كمركش كوه ميايستادند و خم ميشدند تا خانهها و خيابانهاي پرزرق و برقِ زير پايشان را ببينند، به طرف پايين خم شده بودند. در اين ميان آجر و مصالح بعضي از آنها، انگار جزيي از سنگ و صخرههاي كوه شده بود. ديگر شهر از آن بالا مانند صندوقچهاي پر از طلا و جواهر نميدرخشيد و همه جا در تاريكي فرو رفته بود.

آدمهايي كه بيرون خانهها بودند و چيزي روي سرشان نيفتاده بود و زمين زير پايشان دهان باز نكرده بود و آنها را نبلعيده بود، گيج و منگ به ساختمانهاي ويران و چالههاي عميق نگاه ميکردند. آنها كه براي تفريح به پارك رفته بودند، گاه نگاه وحشت زدهشان به تکههاي مجسمهاي بود كه از روي سکو پايين افتاده بود و گاه روي درختهاي تنومندي بود كه در كمتر از لحظهاي روي زمين پهن شده بودند و ريشه هايشان مثل چنگك، توي هوا مانده بود. غباري از خاك و دود، تمام شهر را در خود فروبرده بود. ازهر طرف صداي جيغ و فرياد بلند بود.

صداي آب، آب! كساني كه خاك گلويشان را خشك كرده بود، به گوش ميرسيد اما قطرهاي آب از لولهها بيرون نميآمد.

بعضي از آدمهايي كه نيمي از بدنشان، زير آوار مانده بود، ناله ميکردند و خيليها اصلا فرصت نکرده بودند كه حتي آه بكشند. ساختمانهاي بلند و كوتاه بعضي از قسمتها به تلي از آجر و آهن و گچ تبديل شده بود. کوچههاي تنگ و باريك بافتهاي فرسوده، آن قدر از گچ و کاه گل و آجر پوشيده شده بود كه گويي، هيچ وقت آنجا کوچهاي نبودهاست. لولههاي گاز از بعضي خانههاي ويران، مثل نيزه بيرون زده بود و آنجا كه لوله اصلي گاز تركيده بود، شعلههاي آتش و دود به طرف آسمان بلند بود. از قسمتهاي مختلف شهر صداي مهيب انفجار بلند ميشد.

آتش نشان هايي كه ساختمانشان كم آسيب ديده بود و جان سالم به در برده بودند، ماشينها را روشن كردند و آژيرکشان به طرف خيابان رفتند، اما همان اول راه از حركت ايستادند و متحير به خيابانهاي بسته كه جاي جاي آن، آسفالتي قلمبه بيرون زده بود، نگاه كردند. چراغهاي نوربالاي ماشينها را روشن كردند، تا شايد راهي براي عبور پيدا كنند. اما هيچ راه عبوري نبود. رئيسشان داد زد: « پياده شويد، از همين جا شروع ميکنيم .» يكي از آتش نشانها كه داشت تند با موبايلش شماره ميگرفت، سرش را چندين بار به چپ و راست تكان داد و گفت: « با اين امكانات كم، براي يك کلان شهر ويران چه کار ميتوانيم بكنيم ؟» بعد با عصبانيت گوشي اش را كه هيچ صدايي از آن بلند نميشد، به طرف ترك بزرگ وسط خيابان پرت كرد. صداي يكي ديگر از آتش نشانها بلند شد: كــاش لااقل تعدادي هليكوپتر داشتيم.

رئيسشان درحالي که ساك کمکهاي اوليه را روي دوشش ميگذاشت، تند به طرف خيابان رفت و گفت: «پس چرا معطليد؟ هر كاري از دستتان برمي آيد انجام دهيد و دعا کنيد بچههاي هلال احمر و ستاد بحران با امكانات كافي به داد مردم برسند .» آتش نشاني كه موبايلش را پرت كرده بود، با خود فكر كرد كه حالا هلال احمريها كجاي شهر ميتوانند باشند؟ و بعد به ساختمان نيمه ويران بيمارستاني كه در همان نزديكي بود، نگاه كرد.

لوله اصلي آب در قسمت مركزي شهر ترکيده بود، آب از وسط خيابان مثل چشمهاي خروشان بيرون ميريخت. بوي نم خاك بلند شده بود. اتومبيلها، توي ترافيك بزرگراهها گير كرده بودند. گاه تابلوي تبليغاتيِ آهني بزرگ كه در هوا معلق مانده و فقط قسمتي از آن به پايه وصل بود، بالاي سرشان تکان ميخورد. اوضاع آنها از سرنشينان اتومبيلهايي كه روي پل هوايي بودند كه به يک طرف كج شده بود و لحظه به لحظه اريبتر ميشد و آنها خود را به فرمان و دستگيره در چسبانده بودند تا واژگون نشوند، بهتر بود. ستون ميانيِ پل هوايي ديگري فرو ريخته بود و مردم روي پل كه نه راه پس داشتند و نه راه پيش، با چشمهاي از حدقه درآمده به ترکهايي نگاه ميکردند كه لحظه به لحظه داشت از دو طرف پيشروي ميکرد.

چند پل هوايي کاملا فروريخته بود. پايههاي يک طرف پل عابر پيادهاي شكسته بود و پايههاي قسمت ديگرش لق ميزد. عابر پيادهاي كه در ميانه پل ايستاده بود، محكم ميلههاي كناري را چسبيده بود و با هر تكان كوچك، وحشت زده ميديد كه شيب بيشتر ميشد و پل مثل گهواره تکان ميخورد. تا آنکه ترك کاملا از هم باز شد و پل روي زمين افتاد. مرد داد زد: « آي پام. »

مرد به جمعيت نگاه كرد كه تند به طرف در مترو ميرفتند. خواست بالاي دفترش بنويسد: « كابوس» كه تنهاي به دستش خورد و خودكار روي زمين افتاد و در ميان صدها پا گم شد. دفتر را توي كيفش گذاشت و تا خواست دهانش را باز كند، مردي كه پايش را لگد كرده بود، از او دور شد و با صداي بلند غر زد: «صبح زودي گير چه آدمهايي ميافتيم، جا كم آوردند، دم در مترو درس ومشق مينويسند .»

هميشه وقتي از فکر و خيال چيزي خوابش نميبرد، صبح زود از خانه بيرون ميزد، روي صندليِ ايستگاه اتوبوس كه نزديك مترو بود، مينشست و تا باز شدنِ درِ آن تصوراتش را روي كاغذ مينوشت. امروز دغدغهاش زلزله بود.

همراه جمعيت از پلههاي مترو پايين رفت. مدتي منتظرماند كه نوبتش بشود وكارتش را بزند. تا در باز شد به طرف پله برقي رفت. كنارش پيرمردي ايستاده بود كه يکدستش عصا بود و دست ديگرش به بازوي او. تا پايين پله پر بود از آدمهاي پير و جوان. خواست عکس العمل اين آدمها را هنگام زلزله تصور كند كه هنوز به انتهاي پلهها نرسيده قطار رسيد و او با فشار آدمهاي پشت سرش به داخل آن پرت شد و كابوس زلزله از سرش پريد.  

         ناهيد نيک بين