نشریه شماره   207   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

کـــارگر‌ها چطــور کار مي‌کنند‌؟‌! به بهانه روز کارگر

شهرنشيني و زندگي شهري هيچ وقت پدرم را وابسته نکرد. داستان از آنجا شروع شد که دوستان 40 ساله دورهم نشستند و طبق برآوردي که باهم داشتند 6 ماه را براي ساخت خانه در روستا محاسبه کردند. کلنگ ساخت خانه توسط اين سه دوست و فاميل و هم مدرسهاي زده شد بدون آنکه بدانند دوره جديدي از کارگري همزمان با تصدي پستهاي بالا و اوج توانايي مالي بعد از پشت سر گذاشتن کارگري در دوران نوجواني و هم زمان درس خواندن، در پيش است.

يافتن يک کارگر در روستا از پيدا کردن يک جراح مغز و اعصاب سختتر بود. دو ماه بيشتر صرف يافتن بنا و کارگر گذشت، نه اينکه کارگر کم باشد، اصلا نبود تا آنکه تصميم گرفتند هر پنجشنبه و جمعه کت وشلوار و سمتشان را در تهران بگذارند و براي ساخت خانه به طرف روستا حرکت کنند، البته غيرازاين هم انتظار نميرفت چراکه برق و آب و گاز و تلفن و سد و جاده اين روستا همه به همت و حميت اين جوانان دهه چهل به ثمر نشسته بود. تمامي مصالح ساختماني از بيل و کلنگ گرفته تا کاشي و ميخ را از تهران تهيه کردند، تنها کارگر آن حوالي اوس خليل« مخفف استاد خليل» است که سيستم خاص خودش را دارد و از تمامي حقوق کارگري هم باخبر است.

اوس خليل ساعت 8:30 کار خود را شروع ميکند و بايد ساعت 10 ميان وعده برايش ببرند و هر چيزي هم نميخورد. غذاي تکراري هم دوست ندارد، نيمرو با تخم مرغ و روغن و نان محلي سادهترين غذايش است، ساعت 1 براي نهار دست از کار ميکشد. ساعت 4 عصرانهاش بايد آماده باشد و 5 هم حقوقش را طلب ميکند. جريان پادشاهي اوس خليل از آنجا آب ميخورد که آنها که زمين دارند بر روي زمين خود کار ميکنند و عدهاي از جوان ترها براي درس خواندن و کار کردن به شهر رفتهاند و تنها کارگر روستا اوست، بنابراين اوست که پادشاهي ميکند.

پسرها به کمک فراخوانده شدند و در زمان تعطيلات به روستا رفتيم. صبح پسرها براي کمک سر ساختمان رفتند، مجتبي دانشجوي برق دانشگاه تهران همان اولين فرغون پر از آجر را که برداشت، سياتيکش گرفت و به همان شکل دونفري بردنش خانه. سجاد ساعت يازده با دمپايي و شلوارک و عينک دودي رفت سر ساختمان، دايي که از 5 صبح کار کرده بود، گفت: فکر کردي اومدي ساحل دريا که شلوارک پوشيدي؟ سجاد هم ناراحت شد و ساکش رو برداشت و بعد از سه چهارتا لگدي که به پيکان دايي زد، جاده را به سمت تهران گرفت و رفت.

محمد، مهندس برق با کلي بروبيا تلفن زد و گفت: «آقا جون من نميتونم کار ساختماني انجام بدهم برايم سخت است، پولش را ميدهم شما کارگر بگير». دايي هم گفت: « بچه جون! من ميگويم اينجا کارگر پيدا نميشه، تو دوزار سه شاهي ات را به رخم ميکشي ؟» محسن که يادش آمد تهران چقدر کار دارد، پيچاند، من هم که همان اول پايم چنان گير کرد به شيلنگ و با صورت مثل غوک افتادم در آب که تمام اشعار سهراب سپهري در ذهنم دوره شد.

علي و ابوالفضل ضد آفتاب زدند و دستکش به دست، کلاه مهندسيشان را برداشتند و رفتند سر ساختمان، که دايي گفت: برويد آجر بيندازيد، دايي در ميان بهت براي آجر انداختن آنها توضيح داد که توقع داريد بگويم برويد ببينيد ساختمان چه طور است؟ کارگرها چطور کار ميکنند؟ عمران و مهندسي براي تهران و پروژههاي تهران است. اين يک وجب جا که مهندس عمران نميخواهد، اينجا کارگر ميخواهيم. قضيه انگار خيلي جديتر از آن بود که فکرش را ميکرديم.

کاميون سيمان که آمد همه بسيج شدن براي خالي کردن بار کاميون. کاميون از تهران آمده بود و بايد زود خالي ميشد. سيمان به دوش کشيدهها ميدانند که سيمان به دوش کشيدن يعني چه؟ باوجود لباسهاي زيادي که پوشيده بودايم کتف و پشت بچهها سوخت. يکي سيمان بغل ميکرد، يکي فرغون پيداکرده بود. مجتبي هم به يک چوب تکيه داده و پاکتهاي سيماني که از دست بچهها ميافتاد و ميترکيد را ميشمرد و تمام مدت مقايسه ميکرد کارکردن پدرها و پسرها را.

دست، صورت، گردن پسرها آفتاب سوخته، کف دستها تاول زده و سفيدي چشمانشان هم به قرمزي ميزد، اما انگار اتفاقي افتاده بود جوانان امروز اندکي به نسل قانع و پرتلاش پيش از خود نزديک شده بودند. دم غروب کار تمام شد و آتشي راه انداختيم براي چاي و شنيديم از سختيهاي پدرانمان در کارگريهاي آن زمانها و سرماي سوزان و نداشتنها و درس خواندن هايشان؛ در يک روز همه را حس کرديم.

روي سخنم با هم نسليهاي خودم است که پدرانمان از کارگري شروع کردند و درس خواندند و دوران جنگ را پشت سر گذاشتند. از بستن شير آب تا بنايي و درست کردن آبگرمکن از دستشان بر ميآيد و به اهميت درخت و کاشت نهال هم آگاهند و اگر زماني از پشت ميزهايشان به زير کشيده شوند تمامي هنرهايي که دارند با تواضعي که از آنها سراغ دارم به کمکشان خواهد آمد و دوباره لباس کارگري به تن و قانع کار خواهند کرد. حال اگر من و هم نسل هايمان تمام توانايي هايمان پشت ميز نشستن است، کم هستند در نسل ما از جنس پدرانمان و مادراني که پشت دار قالي با به هم بافتن نارنج و ترنج کمک خرج شوهراني شدند که براي دفاع از اين مرزوبوم به جنگ رفتند و با قناعت روزگار گذراندند.