نشریه شماره   206   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

دست روستــا زير‌تيــغ شـهـر

گروه ساخت وساز: فقدان امکانات لازم در روستاها سبب ميشود تا بخش عظيمي از ساکنان به دنبال زندگي بهتر به کلانشهرها مهاجرت کنند اما اين پديده اغلب تبديل به معضلاتي هم براي روستائيان و هم براي شهر مقصد ميشود. زيرا روستائيان عمدتا قشري هستند که حرفه خاصي ندارند و در يک کلام بر تعداد نيروي غيرمتخصص شهر ميافزايند و از طرف ديگر به دليل فقدان تطابق فرهنگي با ساکنان کلانشهرها و سطح پايين درآمدشان در بسياري از موارد يا دچار انحرافاتي در تأمين اقتصاد خانواده ميشوند يا با مشقت زندگيشان را ادامه ميدهند. ناصر يکي از کساني است که به گفته خودش هوس مهاجرت از روستا به شهر زندگي اش را به هم ريخت و هنوز هم افسوس اين تصميم نابه جا را ميخورد. خواندن اين گزارش را به شما توصيه ميکنم:

انگشتان قطع شده کارگر

صداي کارگر و استاد نميآمد. ستونها بنا شده بودند اما خبري از ديوار و سفت کاري نبود. تنها صداي سرفه خشک نگهبان سکوت را در هم ميشکست. نزديکتر رفتم و دستم را براي سلام و عرض ادب به نگهبان دراز کردم اما نخواست دستش را جلو بياورد. جا خوردم و سرم را پايين انداختم اما صورت مهربانش گويي ميخواست بگويد «مي خواهم دستم را دراز کنم اما نميتوانم .» خودم را که طبق معمول معرفي کردم مرا دعوت به اتاق کوچکش کرد. آنجا نشستيم تا صحبت کنيم و همان موقع بود که فهميدم نگهبان چند سال پيش هنگام کار در ساختمان براثر سقوط تير آهن سنگين انگشتان دستش قطع شدهاست. ميگفت انگشتان دستم که قطع شد زندگي ام نابود شد چون نه سرمايهاي داشتم نه دستان سالمي و مهمتر از همه نه بيمهاي که از من حمايت کند. کارفرما فقط هزينههاي درمان را پرداخت کرد و نهايتا رأي دادگاه به گونهاي رقم خورد که نتوانستم غرامت چنداني بگيرم چون بخشي از تقصير را روي دوش کارگر فقير ديگري انداختند که آه در بساط نداشت. در نهايت من ماندم و سه بچه قد و نيم قد و يک همسر مريض که همين حالا هم نياز به مراقبت دارد.

مهاجرت بد سرانجام از روستا به شهر

ناصر حرف هايش را اينگونه ادامه داد: تنها هنر من قبل از اين حادثه اين بود که با تمام توانم کارگري ميکردم اما حالا قادر به کار نيستم. هيچ کس من را با اين وضعيت به کار نميگيرد. سراغ سرايداري آپارتمانهاي مسکوني را هم که ميگيرم، ميگويند تعداد افراد خانوادهتان زياد است و از طرفي....

اينجا که رسيد اشک از چشمانش سرازير شد و سرش را پايين انداخت و گفت: زماني که در روستا زندگي ميکرديم خيلي شادابتر و خوشبختتر بودم. نه اينکه بگويم وضعيتم خيلي بهتر بود؛ نه، ولي اجاره نشين نبودم. چند گوسفند نگهداري ميکردم و با استفاده از درآمد آنها اموراتم ميگذشت اما بعد از مدتي همسرم گفت تا کي بايد در روستا زندگي کنيم. هوس رفتن به شهر به سرمان زد. اهالي روستا به من گفتند اداره زندگي در شهر از توان تو خارج است اما من گوش نکردم و گفتم مگر من چه مشکلي دارم؟ خلاصه اينکه به شهرستان نزديک روستاي خودمان آمدم اما کاري براي من نبود. شنيده بودم که تهران کار زياد است و آدم در جاهاي شلوغ پيشرفت ميکند. پيش خودم گفتم بايد تهران زندگي کنم. خلاصه اينکه به تهران آمدم اما همين که آمدم متوجه شدم چيزي بلد نيستم غير از اينکه بيل دستم بگيرم و کار کنم. صبح زود اطراف ميدانهاي بزرگ تهران منتظر ميماندم و بعد از مدت کوتاهي سر ساختمانها ميرفتم. اما از صبح تا شب فقط کار ميکردم که کرايه خانهام را پرداخت کنم.

ناصر افزود: بعد از مدتي فهميدم که مهاجرتم از اول اشتباه بوده اما کار از کار گذشته بود. ما با همه چيز بيگانه بوديم و همه چيز برايمان عجيب به نظر ميرسيد تا اينکه همسرم افسردگي گرفت و فرزندان من هم در محيط پر سروصداي تهران با هيچ کس نميتوانستند ارتباط برقرار کنند. در نهايت هم يک روز انگشتانم در حين کار در ساختمان در اثر بيتجربگي خودم و سهل انگاري کارفرما قطع شد تا بدبختي من کامل شود. امروز حدود دو سال از آن تاريخ ميگذرد .اي کاش به اندازه يک ميليون ام تهران به روستاها هم اهميت بدهند تا امثال من ديارشان را ترک نکنند. خدا اموات اين فاميلمان را بيامرزد که کار نگهباني ساختمانهايي که ميسازد را به من ميسپارد.

صنعت ساختمان؛

مقصد روستائيان مهاجر

هرچند در تمام کشورهاي توسعه نيافته مهاجرت از روستا به شهر نشانهاي از تمايل عمومي جوامع به تحول و ترقي محسوب ميشود، اما اگر اسباب و وسايل کار و زندگي براي مهاجرين روستايي در شهر فراهم نباشد که معمولا چنين است، نه تنها رونقي به فعاليتهاي اقتصادي نخواهد داد بلکه در بسياري از موارد جز افزودن به گروه درماندگان شهري، اثر ديگري نميتواند داشته باشد.

ماجراي اين کارگر، نمونهاي از مهاجرتهاي حساب نشده از روستا به شهر بود. اغلب کساني که از روستاها وارد شهرهاي بزرگ ميشوند، به دليل اينکه حرفهاي بلد نيستند به عنوان کارگر وارد صنعت ساختمان ميشوند يا در برخي مواقع دنبال کارهاي مانند کارگري در مناطق حاشيهاي ميروند.

آثار مهاجرت از روستا به شهر

در بررسي مسائل و مشکلات شهري بيشتر از آنکه خود حاشيه نشيني به عنوان يک مسئله مطرح شود، عواقب و نتايج ناشي از آن مدنظر قرار ميگيرد. به دليل حاشيه نشيني، شهرهاي بزرگ قادر به تأمين امکانات اقتصادي، اجتماعي و رفاهي کافي براي شهروندان خود نيستند و هنوز هم حلبي نشيني و گودنشيني، سکونت خانوار در يک واحد مسکوني کوچک و غيربهداشتي، بيکاري و انواع اختلالات اجتماعي در چهره شهرهاي بزرگ ديده ميشود. آلودگي هوا، مشکل ترافيک، مسئله ارتباطات تلفني، گران فروشي، احتکار، کمبود مسکن، زمين خواري و درنتيجه بالا رفتن قيمت زمين شهري، نارسايي سيستم برق رساني و حوادث و عوارض ناشي از آنها زندگي را براي بخش مهمي از جمعيت در شهرهاي بزرگ دشوار ميکند. بنابراين عدم کفايت امکانات و خدمات شهري در مقابل انباشت سريع جمعيت در شهرها از طريق مهاجرت معروفترين، آسانترين و شناخته شدهترين اين نتايج است.