نشریه شماره   185   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

کسی به فکر برج ها نیست

کسی به فکر گُلها نیست

کسی به فکر برجها نیست

کسی نمیخواهد باور کند

که ذهن شهر دارد آرامآرام

از خاطرات سبز تهی میشود

حیاط خانه ما تنهاست

و در انتظار یک بساز و بفروش

خمیازه  میکشد

پدر میگوید:

من بار خود را میبندم

و کار خود را میکنم

او در اتاقش، از صبح تا غروب،

نقشه میکشد و طرح میریزد

که بکوبد و بسازد و بیندازد!

برادرم به باغچه میگوید پُولِستان

برادرم به اغتشاش برجها میخندد

و شهردار که دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

خانهاش در آن سوی شهر است

من فکر میکنم که قلب باغچه

در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن شهر دارد آرامآرام

از خاطرات سبز تهی میشود