نشریه شماره   183   دوهفته نامه آرشیو PDF پیام ساختمان

کلنگی دیگر

همه هستی من کلنگ باریکی است

كه مرا در خود دنگدنگكنان

به سحرگاه خراب کردن‏ها و ساختن‏های ابدی خواهد برد

من با این کلنگ چاه كندم چاه

من با این کلنگ خود را

به شیلنگ و آب و ملات پیوند زدم

زندگی شاید

یك خیابان درازست كه هر روز

عملهای با فرغونی از آن می‏گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست كه مردی استنبلی خود را از آن می‏آویزد

زندگی شاید طفلی‏است كه به جای مدرسه

از سر کار برمی‏گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد

در فاصله رخوتناك دو بار گل لگد کردن

آه آه ...

تعدادی آه

من کارگر كوچك غمگینی را

می‏شناسم كه در ساختمانی نیمهساز مسكن دارد

و دلش را در یك کلنگ دسته چوبین

می‏نوازد آرام آرام

عمله كوچك غمگینی

كه شب از کمردرد میمیرد

و سحرگاه با لگد به دنیا خواهد آمد!