انگار زمين با ما قهـركـرده است! | پیام ساختمان

پرتیراژترین نشریه ساختمان از 1382

انگار زمين با ما قهـركـرده است!


کد مطلب : 2120خودت خواسته بودی كه قبل از مرگ، اموالت را بین بچه ها تقسیم كنی، یادت هست؟ آن روز غروب را می گویم كه كنار حوض بودیم و من با سطل روی پاهای خاكی ات آب می ریختم و تو دستت را از زانو تا نوك انگشت هایت می كشیدی. با آنكه نگاهم به لكه های قهوه ای رنگِ روی دست هایت بود كه هر روز بیشتر می شد، اما این باعث نشد كه از رفتارت غافل شوم. مدام به در نگاه می كردی كه شاید بچه ها از راه برسند. این را خودت نگفتی. هیچ نگفتی كه انتظار آمدن آنها بیچاره ات كرده، من از نگاهت فهمیدم. درست یادم هست، وقتی كه نفست را با آهی بیرون دادی، گفتی: «مهین، می خواهم زمین ها را بین بچه ها تقسیم كنم تا آنها برای كاركردن روی آن دلگرمی پیدا كنند. هم كار من سبك می شود و هم بعد از مرگ چشم به دنیا نمی مانم كه سر تقسیم اموالم، بینشان اختلاف شود و تنم توی گور بلرزد.» هر چه گفتم توی گوشت نرفت كه آنها از پس كار كشاورزی بر نمی آیند، حرف حرف خودت بود، مثل بچگی هایشان كه هرچه می گفتم آنها را با خود سر زمین ببر قبول نمی كردی و می گفتی: «الان باید درس بخوانند.»نمی دانم تنت توی گور بلرزد یا نه، اما توی این دنیا كه خوب لرزاندنت. نگو تقصیر آنهاست كه ازت دلگیر می شوم. آنها كه اصلاً طرف زمین نمی رفتند كه به فكرشان برسد، مالك آن شوند. خودت دور هم جمعشان كردی. آن روز جمعه را می گویم. گفته بودی: «به همه شان زنگ بزن كه حتماً بیایند پیشمان.» زنگ زده بودم. فهیمه گفته بود: «مادر جان خیلی دلم می خواهد كه به ده بیایم، اما خودت بهتر می دانی كه جمعه تنها روز تعطیلی ام است و باید كمی اوضاع و احوال خانه را سرو سامان دهم.» فرهاد كمی قربان صدقه ام رفته بود و بعد بهانه آورده بود كه زنش باردار است و خاك و خُل نفسش را بند می آورد. فریبا كه اصلاً گوشی اش را جواب نداده بود. یك هفته رفتی توی فكر و بعد خودت به آنها زنگ زدی. نمی دانم چی بهشان گفتی كه روز جمعه ای آمدند خانه مان. دم غروب از من خواستی حیاط را آب و جارو كنم و زیلو را پهن كنم كنار دیوارخانه.كنار بچه ها نشستی و از داشته ها و نداشته هایت گفتی. آنها گاه به دهانت نگاه می كردند كه كف كرده بود و گاه به ساعت توی دستشان. فریبا و عباس آقا وسط حرف هایت به بهانه آرام كردن فرید و فرینا كه زیر درخت های انار می دویدند و گاه شاخه ای را می گرفتند و همراه خود می كشیدند، بلند شدند. عباس آقا با لبخندی كه معلوم بود، برای رد گم كردن، روی لب هایش نشانده، در گوش فریبا پچ پچ می كرد و فریبا كه لب هایش را گاه به دندان می گرفت، زیر چشمی به ما نگاه می كرد. تو حواست نبود، اما من می پاییدمشان.فرهاد كه زنش را نیاورده بود، مثل مرغ های كُرچ، بی تابی می كرد. فهیمه هم كه هر چند دقیقه یك بار به پسرش زنگ می زد.این پا و آن پا كردن بچه ها را كه دیدی، حرف آخرت را زدی.-می خواهم، قبل از مرگ سهمتان را بدهم. خوب یادم نیست كه بچه ها چه گفتند، آخر از دستت دلخور بودم. آدم زنده كه اموالش را بین دیگران تُخس نمی كند. این را همیشه به تو می گفتم و در جوابم می گفتی: «اینها كه دیگران نیستند، پاره تن منند.» نمی دانم حالا حس می كنی كه پاره های تنت با تو چه كار كرده اند؟ پس كجایند آنها كه بیایند و خیسیِ كنار چشمت كه نمی دانم، عرق صورتت است یا اشك چشم هایت، را ببینند. اولین بار این خیسی را یك سال بعد از تقسیم كردنِ زمین ها، گوشۀ چشمت دیدم. وقتی كه عباس آقا همراه یك مرد سبیل كلفت آمد خانه ما. فریبا همراهش نبود. آنها را كه دیدی با خوشحالی دویدی طرفشان و گفتی: «چه عجب بالاخره آمدید، زودتر لباس هایتان را عوض كنید، برویم سرِ زمین. دیر بجنبیم، گندم بار نمی دهد.»مرد سبیل كلفت با چشم های وَغ زده گاه به تو نگاه می كرد و گاه به دامادمان.- این آقا مشتری زمین های فریباست.این را كه عباس آقا گفت، لب هایت لرزید. صدایی شبیه ناله از دهانت بیرون آمد.- آدم كه زمین آبا و اجــدادی اش را نمی فروشد. اما آنها زمین را فروختند و خیلی زود مرد سبیل كلفت، توش ساختمان مرغداری ساخت. فرهاد زمین هایش را نفروخت. كارت شده بود اینكه هر روز به او زنگ بزنی و بگویی: «چند روز مرخصی بگیر و بیا به حال و روز زمینت برس.» نمی دانم او چه گفت كه تو در جوابش گفتی: « خودم كنارت هستم.» رنگ صورتت كه سرخ و سفید شد و چروك های پیشانی ات در هم فرو رفت، فهمیدم كه او حرفی زده كه نباید می زد. گوشی را از دستت گرفتم و داد زدم: «شماها كه عُرضۀ كشاورزی نداشتید، پس چرا قبول كردید كه زمین بگیرید؟» زبان چرب و نرمش دوباره به دادش رسید .- مادرِ من، این همه سال یك چشمتان به آسمان بود، یك چشمتان به زمین، خسته نشدید؟ بهتر است یك كم استراحت كنید. از آن به بعد كار تو شد استراحت كردن. صبح ها دیر از خواب بیدار می شدی و شب ها تا صبح چشم به سقف می دوختی. از وقتی كه با صدای ویژ ویژِ اره برقی از خواب پریدی و به باغ پشتی رفتی و برگشتی، دیگر خواب و بیداریت معلوم نشد. هنوز یادم هست كه وقتی از باغ آمدی، دست و پایت می لرزید. نشستی لب حوض و دو دستی كوبیدی روی سرت. هرچه گفتم: «چه خبر شده.» چیزی نگفتی. چارقدم را محكم زیر چانه ام گره زدم و پاچه های شلوارم را پایین كشیدم و رفتم طرف باغ پشتی كه به فهیمه داده بودی. هنوز صدای ویژ ویژ می آمد. پارسا كنار دیوار ایستاده بود. تا من را دید، سیگار توی دستش را زمین انداخت .-سلام عزیز، آقا جون چش بود.همان طور كه به طرف باغ می رفتم، گفتم: «اینجا چه خبر است؟» او خندید و گفت:«خبرهای خوب، می خواهیم توی باغ ویلا درست كنیم. مگر مامان فهیمه بهتان نگفته؟» قلبم تیر كشید و زبانم بند آمد. برگشتم خانه. كنار حوض نشسته بودی و سرت را به دیواره اش تكیه داده بودی. چیزی نگفتم. چه می توانستم بگویم، خودت زمین ها را به نامشان كرده بودی. نمی دانم از اینكه درخت ها را دانه دانه می بریدند، توی دلت چی می گذشت، آخر جانت به سرسبزی آنها بسته بود، اما ظاهرت داغان بود. صورتت كبود شده بود. به طرفت آمدم، صدایت كردم. جواب ندادی. شانه هایت را تكان دادم، افتادی كنار حوض.-سكته كرده.این را توی بیمارستان، دكتر گفته بود.ماه هاست كه مثل یك تكه گوشت، یك جا افتاده ای. نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه. اینها را نگفته ام كه داغت تازه شود، خواستم خودم را خالی كنم. چه خوب كه این باغ را برای خودمان نگه داشتی. قبل ترها با درخت های توی باغ درد دل می كردم، اما چند ماهی است كه درخت ها از بی آبی، خشك و بی جان شده اند. انگار زمین با ما قهر كرده است. ناهید نیك بین

گروه های کالایی
معماری و دکوراسیوندرب اتوماتیک ، کرکره برقی ، جک پارکینگکاشی و سرامیک ، چینی بهداشتیآجر فشاری ، آجر سوراخ دار ، آجر سفالی ، آجر نسوزکفپوش ، پارکت ، لمینت ، دیوارپوش دکوراتیوسنگ ، پوشش سنگی ، قرنیزکاغذ دیواریموزاییک ، سنگ فرش ، واش بتندر و پنجره UPVCترموود و چوب نماخانه پیش ساخته ، کانکس ، خانه چوبیشیرآلات بهداشتیدرب ضد‌ سرقت ، درب ضد حریقشومینهکنیتکس ، رولکس ، پوشش سلولزیرنگ و رزینسفال شیروانیورق کامپوزیت ، ورق آلومینیومسقف کاذبتزئینات و دکوراسیون ، پردهپارتیشن ، غرفه سازی ، ورق ام دی اف ، ورق اچ دی افشیشه ، بلوک شیشه ای ، شیشه خم، شیشه رفلکس، شیشه سندبلاستپله پیش ساخته ، نرده استیلمحوطه سازی ، آبنما، آلاچیق ، نورپردازیمبلمان خانگی ، اداری ، شهریدر و پنجره چوبی ، آلومینیومیدرب و پنجره آهنی ، حفاظ ، نردههود ، سینک ، اجاق گاز و تجهیزات آشپزخانهوان ، جکوزی ، کابین دوش و تجهیزات حمامکابینتپیمانکاری ، خدمات ساختمانیکفپوش صنعتی ، اپکسی ، pvc ، پلی یورتان ، بتنیفایبر سمنتدیوارهای پیش ساخته ، تایل گچی ، کناف ، 3D Panel ، دیوار کاذبورق پلکسی گلس ، پلی کربنات ، پلی استایرن ، پی وی سیموکتیراق آلات ، قفل ، کلید ، دستگیره ، قفل دیجیتال